دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی
بایگانی
آخرین نظرات

ویلشر که نهیلیسم را از دکارت تا دوران معاصر دنبال می کند، بر این باور است که دکارت حقیقت را برابر با تصورات فطری دانست و این آغاز نهیلیسم است. البته باور به خدا مانع آن شد که نهیلیسم در فلسفه او نمایان شود. اما هیوم که باور به خدا را کنار گذاشت نتیجه تمرکز بر تصورات درونی را به وضوح نشان داد.

 

 ویلشر از فیلسوفان تحلیلی که در همین مسیر قرار دارند و تمام بار حقیقت را بر دوش مفاهیم می گذارند، می پرسد  چرا باید حقیقت را منحصر در مفاهیم دانست؟ آیا موسیقی و عطر وگیاه و ماه صدق خاص به خود را ندارند و آیا اگر به آنها توجه کنیم ماهیت خود را به ما نشان نخواهند داد؟  فلسفه تحلیلی با همین خطای راهبردی نسبت ما با گیاهان و طبیعت را از بین می برد و وحدت ما با آسمان و خورشید و پرنده را نابود می کند. (Wilshire,2002, 15)

 

 

"رها، بی‌شرم، بی‌تعهد که با لرزشی شدید و همراه تب شبیه پوست ماری است پر از مورچه. این مار مدتها پیش مرده است، از درون خورده شده، زهری ندارد، اما پوستش هنوز حرکت می کند."1

 این توصیف اینگمار برگمن  از هنر مدرن است که از نظر ویلشر در مورد فلسفه تحلیلی نیز صدق می کند. (Wilshire,2002, 9)

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۹ ، ۱۱:۲۹
رضا صادقی

کتاب "پوچگرایی  رایج" اثر بروس ویلشر را انتشارات دانشگاه نیویورک در سال 2002 منتشر کرد. این کتاب نیز نقدی بر فلسفه تحلیلی است.

 ویلشر در این کتاب   فلسفه تحلیلی را تمرینی عملی برای پوچ گرایی می داند. فیلسوفانی که  تمام زمان خود را صرف تحلیل مفاهیم  می کنند از زندگی جدا می شوند و خیلی چیزها را فراموش می کنند یا از دست می دهند. مهمترین چیزی که موضوع اصلی فلسفه است و در فلسفه تحلیلی فراموش می شود خودشناسی است. این فراموشی از نظر ویلشر تدریجی است و به گونه ای است که حتی فراموش کرده ایم چه چیزی را فراموش کرده ایم.

 

وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ

 

 ویلشر معتقد است در فلسفه باید به شعار خودت را بشناس   برگردیم و به جای بحث از معنای مفاهیم به دنبال ایجاد معنویت و صمیمیت باشیم. او که معتقد است معماهای مفهومی بی نهایت هستند و ما عمر کافی برای حل کردن آنها نداریم  کتاب خود را با این سخن تولستوی آغاز می کند:

 

"در این جهان چیزهای زیادی برای دانستن وجود دارد. اما اینکه چگونه زندگی کنیم تنها چیزی است که اهمیت واقعی دارد"

افراد عادی که از مواجهه با زندگی ترس دارند به مخدر یا سرگرمی های مختلف پناه می برند تا زندگی تمام شود. ویلشر احتمال می دهد پناه بردن به تحلیل مفاهیم نیز ناشی از ترس از رویارویی با زندگی باشد. این ترس با یک ایدئولوژی پنهانی همراه است که خودفریبی را نهادینه می کند.

 

Bruce Wilshire. Fashionable nihilism : a critique of analytic philosophy  State University of New York Press

 

 

 

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۹ ، ۱۲:۱۷
رضا صادقی

 

1-"چرا مردم وجود ندارند؟" عنوان مقالة انگر است که در سال 1979 در یکی از معتبرترین مجلات فلسفه به چاپ رسید.

“Why There Are No People,” in Midwest Studies in Philosophy, IV, (1979)

عنوان این مقاله توجه ها را جلب می کند و محتوای آن نیز به گونه ای است که هر کسی با خواندن آن گمان می کند با دیدگاه فلسفی عمیقی روبرو شده است که از توان فهم او خارج است.

 

2-انگر در 2008 در کتاب "ایده‌های تهی" اعتراف کرد که این مقاله بازی با الفاظ است و خالی از محتواست. (او در مورد سایر آثار خود و از جمله مقاله "من وجود ندارم" نیز اعتراف مشابهی دارد.)

 

3- در دانش های تجربی یک نظریه در نهایت ممکن است خطا باشد و اتهام بی معنایی و بی محتوایی به ندرت مطرح می شود. اما این اتهام در فلسفه بسیار رایج است. به عنوان نمونه از هیوم تا حلقه وین، فیلسوفان زیادی هستند که تمام فلسفه قبل از خود را فاقد محتوا دانسته اند.

4-شیادی نیز اتهام دیگری است که در فلسفه نسبت به سایر رشته ها رواج بیشتری دارد. زبان فلسفه بسیار پیچیده و حتی گاهی غیر قابل فهم است. در چنین وضعیتی شیادان می توانند  ساختارهای مغلق و پیچیده را که فاقد محتوا هستند، برای جلب توجه و یا با هدف کسب درآمد با عنوان فلسفه منتشر کنند. سوفیستها نخستین شیادانی بودند که از زبان فلسفه برای رسیدن به منافع خود بهره می گرفتند. اما آنها نه در این مسیر تنها بودند و نه آخرین شیادان این مسیر بودند.

4- بنابراین در مواجهه با یک متن فلسفی نخست باید مطمئن شویم که گرفتار یک شیاد یا گرفتار یک متن فاقد محتوا نیستیم. در غیر این صورت ممکن است تمام عمر خود به دنبال فهم متنی باشیم که هیچ محتوایی ندارد. 

پیتر انگر در "ایده های تهی" به علاقه مندان فلسفه معاصر هشدار می دهد که  اسبی که به آن تازیانه می زنند جان ندارد و در قبری که بر سر آن زار می زنند مرده ای نیست.

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۵۸
رضا صادقی

1-هویت، آگاهی و ارزش کتاب 333 صفحه ای از پیتر انگر است که در سال 1990 توسط انتشارات آکسفورد به چاپ رسید. این کتاب با پیش فرضهایی مادی به بحث از شرایط وجود و بقای انسان می پردازد. 

Peter Unger IdentityConsciousness and Value. New York: Oxford University Press1990

 

انگر که  استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک است در سال 2014 کتاب ایده ها ی تهی را نگاشت. این کتاب نیز توسط انتشارات معتبر آکسفورد به چاپ رسیده است. او در این کتاب (بخش دوم از فصل هشتم) با صراحت و تفصیل اعلام می کند کتاب هویت، آگاهی و ارزش هیچ محتوای قابل توجهی نداشته است و صرفا به تقلید از جریان حاکم بر فلسفة معاصر غرب مطالبی تهی و پوچ را تحت عنوان دیدگاههایی جوهری و بنیادین به مخاطب عرضه کرده است. او معتقد است طرح دیدگاههای تهی و فاقد محتوای اساسی اکنون بر فلسفه غلبه دارد و مانعی اساسی برای طرح مباحثی بنیادین و حیاتی مانند بحث از خودشناسی و سرنوشت انسان بعد از مرگ است.

 

2-در سورة مبارکه نور بعد از آنکه خداوند متعال به عنوان نور آسمانها و زمین معرفی می شود از اعمال کفار به سراب یاد می شود:

 

وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ «39»

کارهای کفار شبیه سرابی است که تشنگان آن را آب می پندارند. اما به آن که می رسند هیچ چیزی نمی یابند.

آیه بعد نیز ظلمتی را توصیف می کند که کفار بدون نور وحی به آن گرفتار می شوند و به جایی می رسند که ممکن است حتی  دست خود را نیز نبینند. این آیه آشنایان با فلسفه غرب را به یاد سخنرانی جی ای مور می اندازد. او در مقابل شکاکی که در وجود جهان خارج تردید داشت   دست خود را بالا برد و گفت این یک دست است و نتیجه گرفت که وجود دو دست در جهان خارج را باید پذیرفت.

 

أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ۚ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا ۗ وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ40 

 

 

 

 

 

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۹ ، ۱۲:۴۸
رضا صادقی

"در خصوص نسبت فلسفه با جنون به سه نکته باید توجه داشت:

1- اگر عقل را یکی از موضوعات اصلی فلسفی بدانیم  جنون نیز که مقابل عقل است باید برای فلسفه اهمیت داشته باشد. اما فیلسوفانی  مانند فوکو که به مفهوم جنون توجه دارند زیاد نیستند. در حالی که برای شناخت عقل لازم است مقابل آن یعنی جنون نیز شناخته شود.

 2- مسائل فلسفه گاهی به اندازه ای پیچیده و انتزاعی می شوند که افراط در تفلسف به مغز آسیب می رساند و باعث جنون می شود. (این آسیب تدریجی است و بنابراین مراحل بین صفر و یک مصداق بیشتری دارند.) 

3- گاهی نیز با اینکه فیلسوف از سلامت عقل برخوردار است اما محتوای فلسفه ی او جنون آمیز به نظر می رسد. در چنین مواردی فیلسوف سعی می کند از سلامت مغز خود دفاع کند. به عنوان نمونه پیتر وان اینواگن بعد از اینکه وجود صندلی ها را انکار می کند تلاش می کند تمایز دیدگاه فلسفی خود را با جنون نشان دهد. او می نویسد: 

 

 

"برای اینکه بحث تا حد امکان ساده شود فرض کنید صندلی‌ها –اگر وجود داشته باشند- به طور کامل از چوب ساخته شده‌اند و فرض کنید که هر چیزی که از چوب ساخته شده است مرکب از مواد بسیطی است که "ذرات چوب" نام دارند (هر چند چنین مطلبی به هیچ وجه درست نیست.) اکنون جاهایی از فضا را در نظر بگیرید که از نظر کسانی که به وجود صندلی‌ها باور دارند با صندلی‌ها پر شده است. این جاها را می‌توان "جاصندلی" نامید. الان که در حال نگارش هستم یکی از این جاصندلی‌ها زیر  من است. آن را R  می‌نامم. من به صدق این گزاره باور دارم که:

الف: جاصندلی‌های R از ذرات چوبی پر شده‌اند که به شدت در همتنیده‌اند؛ فضاهایی که به طور مستقیم مجاور با R هستند فاقد ذرات چوبی هستند؛ ذرات چوبی در سطح R (یعنی ذراتی که به طور کامل با ذرات چوب پوشیده نشده‌اند) با ذرات چوبی مجاور خود نسبت به ذرات غیر چوب مجاور بیرون از R پیوند مستحکم‌تری دارند؛ استحکام پیوند متقابل ذرات چوب در R در قیاس با نیروهای علی حاصل از فعالیت عضلانی انسان قوی‌تر است.

آنچه [من به آن باور دارم] انکار الف نیست، بلکه  [مستلزم انکار] دو دیدگاه زیر است (و بنابراین انکار این قضیه که هر کدام از این دو دیدگاه نتیجة الف باشند):

ب: چیزی هست که به طور دقیق با R تطابق دارد.

ج: چیزی هست که ذرات چوبی داخل R آن را می‌سازند.

اکنون اگر هر کدام از ب یا ج درست باشند صندلی ها وجود دارند. اگر هر کدام از این دو کاذب باشند، صندلی ها وجود ندارند. (یا دست کم در R صندلی وجود ندارد.) چون من فقط ب و ج را انکار می‌کنم، و الف را انکار نمی‌کنم، من یک متافیزیک‌دان هستم و نه یک دیوانه"

Peter van Inwagen, Material Beings, pp. 104–105.

 

طبیعتا کسانی که با استدلال اینواگن موافق نباشند با نتیجه این استدلال یعنی جمله آخر نیز موافق نخواهند بود. 

 

 

 

 

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۲۵
رضا صادقی

به این سخن کین فایت توجه کنید که در سال ۲۰۰۸ در یکی از مجلات معتبر به چاپ رسیده است:

 

 

"یک مورد شهودی قوی برای اندیشه وجود دارد که تفاوت جهت یک مجسمه و یک قطعه آلیاژ نیازمند تبیین است. ... از یک جهت تفاوت‌های دیگری بین مجسمه و یک قطعه آلیاژ وجود دارد که به نظر می‌رسد نیازمند تبیین است. ... تفاوت در دسته‌بندی روشن‌ترین تفاوت است. مجسمه یک مجسمه است و یک قطعه آلیاژ نیست، درحالی که یک قطعه آلیاژ قطعه‌ای از آلیاژ است و یک مجسمه نیست.

از این گذشته تفاوت‌های دسته‌بندی به گونه‌ای قابل قبول نیازمند تبیین هستند. شاید درست نباشد که همیشه این تفاوتها نیازمند تبیین هستند. به عنوان نمونه شاید تصور شود که رفتار ذرات مختلف باید در چهارچوب تعلق آنها به دسته‌ها یا انواع بنیادین متفاوت تبیین شود، حتی اگر تبیینی وجود نداشته باشد که تفاوت در نوع به چه معناست و چیست. اما تفاوت بین دسته های مجسمه و قطعة آلیاژ به گونه‌ای قابل فهم تا این اندازه مبنایی نیست. به طور قطع می‌توان گفت باید تبیینی باشد در این خصوص که مجسمه بودن یا قطعه‌ای از آلیاژ بودن به چه معناست تا روشن شود چرا بر یک جسم ممکن است فقط یکی از این دو عنوان اطلاق شود."

Kit Fine, “Coincidence and Form,” Proceedings of the Aristotelian Society Supplementary Volume 82, Issue 1, June 2008, pp 101–18.

پیتر انگر در کتاب "ایده های تهی" بعد از نقل این سخن می نویسد:

"چگونه می توان به کسانی که شیفتة چنین دیدگاه‌هایی هستند، کمک کرد تا آن را رها کنند؟"

انگر معتقد است بخش زیادی از فلسفة رسمی غرب یا دچار مباحث پوچ و فاقد محتواست و یا اینکه بحث هایی بی اهمیت را جایگزین مباحث متافیزیکی مهمی مانند ماهیت انسان و جهان کرده است. از نظر انگر بحث اصلی باید این باشد که آیا ما یک جسم گرفتار تعین و جبر هستیم و یا اینکه روحی دارای آزادی و مسئولیت. در غیر این صورت بحث از تفاوت مفهوم "قطعه مس" با مفهوم "تکه مس" جایگزین بحثهای متافیزیکی خواهد شد.

 

 
۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۱۵
رضا صادقی

 آیا  کیهان شناسی  روش و موضوع مشخصی دارد؟ واقعیت این است که مفهوم جهان (یا کیهان) تعریف دقیقی ندارد و  کاربرد آن  مشکلات  زیادی ایجاد کرده است. به چند نمونه زیر توجه کنید:

 

 

1- چند دهه است در کیهان‌شناسی ادعا می‌شود انفجار بزرگ (بیگ بنگ) که در حدود 15 میلیارد سال پیش رخ داد، باعث تولد جهان شد.

 

اما پیش از آن انفجار چه خبر بود؟ آیا جهانی وجود نداشت؟ آیا نیستی و عدم محض بود و هیچ چیز وجود نداشت؟ پس چه چیزی منفجر شد؟  قوانین این انفجار ؟ فضای این انفجار؟ زمان این انفجار؟ نیروی این انفجار؟ (این پرسشها به ذهن همه می رسد. اما داستان آن کودک و پادشاه برهنه است که همه از اتهام جهل  و نقص عقل هراس دارند و سکوت می کنند و این پرسشها را در درون خود سرکوب می کنند.)

 

پیتر یونگر در کتاب ایده های تهی  ( که عنوان آن را می توان"ایسم های پوچ" ترجمه کرد و ادعا دارد بخش زیادی از دیدگاه ها در فلسفه رسمی غرب پوچ و فاقد محتوای عینی است)  با طرح  پرسشهایی مشابه می نویسد: "در اینجا مخ آدم هنگ می کند. اما {خبر خوب اینکه} اکنون برخی از کیهان‌شناسان انفجار بزرگ را آغاز جهان نمی دانند:

 Martin Rees, Before the Beginning: Our Universe and Others, Helix Books, 1997

حتی برخی از کیهان‌شناسان بزرگ دانشگاه های پرینستون و کمبریج در وقوع انفجار بزرگ تردید دارند:

Paul J. Steinhardt and Neil Turok, Endless Universe: Beyond the Big Bang, , Doubleday, 2007"

 

نمونه دیگر از ابهامهای ناشی از کاربرد نادرست مفهوم جهان در باور به جهان های موازی قابل مشاهده است. جهان اگر به معنای تمام چیزهاست دیگر نمی تواند متکثر باشد.     مجموعه ای از چیزها که قوانین خاص به خود را دارند نیز بخشی از جهان خواهند بود و تا زمانی که دلیلی بر وجود آنها نداریم فرض کردن آنها بی دلیل است. ضمن آنکه  اگر ذات گرا  باشیم و قوانین طبیعی را ضروری بدانیم.جهانهای موازی که قوانین متفاوتی دارند ناممکن خواهند بود.

 

 حتی پیچیدگی مفهوم "جهان های ممکن"  نیز ناشی از کاربرد مفهوم جهان است. جهان های ممکن فرضهای قابل تصوری هستند که مستلزم تناقض نیستند. باور به تحقق هر فرضی در جهان نیازمند دلیل است. این فرضها همیشه مطرح بوده اند و کسی را نمی توان کاشف یا بنیانگذار آنها دانست. لایب نیتز بود که فرضهای ممکن قابل تضور را جهان نامید و این نام در طول تاریخ .فلسفه بسیار مشکلساز و غلط انداز شد.

 

 

 

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۹ ، ۰۹:۴۱
رضا صادقی

جهان به سرعت در حال تغییر است و کانونهای قدرت و ثروت در حال جا به جایی هستند. هر تمدنی عمری دارد که روزی به پایان می رسد. به طور قطع اگر کانون قدرت از غرب به شرق منتقل شود، روی زمین تحولات زیادی رخ خواهند داد که بیشتر سیاسی و اقتصادی و شاید حتی نظامی هستند. اما تحقق چنین تحولاتی به معنای تحول انسان نیست. اینکه چین به کانون ثروت یا قدرت تبدیل شود و جای آمریکا را بگیرد، یک تحول واقعی انسانی نیست و نمی توان ادعا کرد به عصر پساکرونا وارد شده ایم. تحول واقعی زمانی است که اندیشه‌ها و ذهن‌ها تغییر کنند. تا زمانی که اندیشه غربی حاکم بر جهان باشد چندان تفاوتی ندارد که کانون قدرت و ثروت در چین باشد یا در آمریکا.

 

اندیشه ای که غربی نباشد مانند چیست؟ پاسخ ساده این است که شرقی ها از اکنون باید دست به کار شوند و مکاتب فکری جدیدی تولید کنند. آنها باید از تمام رسانه‌ها و ابزارهای هنری برای ترویج اندیشه هایی جدید  و نقد مکاتب غربی استفاده کنند. اما آیا چنین دنیایی تفاوتی واقعی با دنیای قبل از کرونا دارد؟ اصلا اگر قرار است با سخنان انسان راه را پیدا کنیم خوب کدام انسانی می‌تواند بهتر از غربی ها سخن بگوید؟ چه تضمینی هست که اگر جغرافیای سخن تغییر کند ماهیت آن تغییر کند؟ تاریخ نشان داده است که سرنوشت مکاتب مختلف بشری و سرنوشتی که این مکاتب برای انسان رقم می زنند، تفاوت چندانی با یکدیگر ندارد.

آیا راه دیگری هست؟ به نظر من شرقی‌ترین راهی که بشر هنوز آن را امتحان نکرده است سکوت است.  انسان بیش از آنکه به سخن گفتن و شنیدن سخنان دیگران نیازمند باشد،  به سکوت نیازمند است. در جهان سخنانی هست که فقط در سکوت می‌توان آن را شنید.   فقط زبان را از سخن بازداشتن کافی نیست. انسان امروز گرفتار تخیل بیش فعال است و باید راهی برای ساکت کردن خیال و رها شدن از بافته های خیال خود و دیگران  یافت. انسان ساکت اگر طبیعتگرا باشد  موسیقی طبیعت و پیام کیهان را خواهد شنید و اگر خدا را بیابد به سخن خدا گوش خواهد داد.  خدایی که در هنگام قرائت قرآن انسان را به سکوت دعوت می کند نه تنها قرائت قرآن بلکه  بیان آن  را عهده دار خواهد شد. 

إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ (١٧)فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ١٨ثُمَّ إِنَّ  عَلَیْنَا بَیَانَهُ (قیامت،17- 19)

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۴۱
رضا صادقی

عفو عنایت خداست به انسانی که به خود ظلم کرده است. 

 

عافیت حال خوبی است که با عنایت خدا در درون انسان ایجاد می شود. 

 

معافات بازتاب این حال خوب در جامعه و  در ارتباط با دیگران است.

 

سعادت در دوام عفو و عافیت و معافات است.

 

اللهم انا نسئلک العفو و العافیه و المعافات الدائمه.

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۵۵
رضا صادقی

 

آیا مدرک یک رشته تحصیلی به اندازه دانشی که در آن رشته آموزش داده می‌شود ارزشمند است؟ معمولا اینطور است. اما همیشه اینطور نیست. دست کم در مورد فلسفه این طور نیست. بحث در این نیست که گاهی مدرک‌ها جعلی هستند و یا اینکه برخی دانشگاهها برای حفظ منافع اعضای هیئت علمی به راحتی برای افرادی که صلاحیت ندارند، مدرک معتبر تحصیلی صادر می‌کنند. مسئله این است که فلسفه را نمی‌توان در چهارچوب نظام ترمی دانشگاهی گنجاند و برای آن مدرک صادر کرد. البته اگر برای متخصصان فلسفه شغلی رسمی وجود داشته باشد به صدور مدرک رسمی هم نیاز است. اما در شرایط کنونی که تقریبا صندلی خالی هیچ شغلی مشروط به داشتن مدرک دکتری فلسفه نیست، این مدرک بیشتر مانع اشتغال فارغ‌التحصیلان است.

 کسی که مدرک دکتری فلسفه می‌گیرد از دو جهت دچار خسارت می‌شود. نخست اینکه وقت و هزینه زیادی را صرف بر آوردن شرایط دانشگاه کرده است. به طور قطع این وقت و هزینه اگر صرف پژوهش در یک موضوع فلسفی خاص می‌شد، هم از نظر علمی و هم از نظر امکان اشتغال، بیشتر نتیجه می‌داد. (هنوز هم برای تخصص فلسفی بر خلاف مدرک فلسفی  گاهی زمینه اشتغال فراهم است) اما خسارت اصلی در جایی است که خانم یا آقایی دکتری فلسفه می‌گیرد و با ورود به جامعه گرفتار یک بن بست می‌شود. از یک سو شغلهای عادی برازندة خانم دکتر یا آقای دکتر نیست و از سوی دیگر برای مدرک او نیز شغلی تعریف نشده است. اکنون سالهاست که حتی یک درصد از فارغ التحصیلان دکتری فلسفه نیز جذب موسسات آموزش عالی نمی‌شوند و بسیاری از دانشجویان دکتری که بعد از فارغ‌التحصیل شدن در این بن بست گرفتار می‌شوند، زندگی اقتصادی و خانوادگی خود را از دست می‌دهند.

در چنین وضعیتی فلسفه نیز آسیب می‌بیند و رشد چندانی نخواهد داشت. وضعیت ایدئال این است که علاقه‌مندان فلسفه به جای اینکه وقت خود را صرف گرفتن مدرک فلسفه کنند،  یک شغل عادی برای امرار معاش داشته باشند و در کنار آن با تلاش فردی به دنبال تخصص در یکی از شاخه‌های فلسفی باشند. (تلاش فردی منافاتی با ارتباط با اساتید و منابع دانشگاهی ندارد) اما در شرایط کنونی دانشگاه رفتن یک مد است و عنوان دکتر وسوسه انگیز است.  اگر چشم‌پوشی از مدرک سخت است، دانشجویان باید جسارت داشته باشند و بعد از آنکه دکتر شدند به دنبال یک شغل عادی باشند. یکی از دانشجویان دکتری که برای فرصت مطالعاتی به آلمان رفته بود، بعد از بازگشت در کنار کارهای پژوهشی به دنبال حرفه جوشکاری بود. او به طنز و با اشاره به شاه‌فیلسوف، خودش را جوشکارفیلسوف می‌نامید. این شهامت واقع‌بینانه و قابل تحسین است. یک فیلسوف حتی اگر نیاز مالی نداشته باشد، برای اینکه رشدی کاریکاتوری نداشته باشد و تمام ابعاد وجودی او رشد همزمان داشته باشند، نیازمند کار است. کاری شبیه جوشکاری یا مانند اسپینوزا عدسی تراشی برای عینک. 

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۲۹
رضا صادقی