دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی

۳۳ مطلب با موضوع «غرب شناسی» ثبت شده است

دریافت اسلایدهای سخنرانی


«نژادگرایی در فلسفه غرب»


 از اینجا 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۵۴
رضا صادقی

در نگاه مادی که تمام هویت انسان در بدن و جسم او خلاصه می‌شود، انسانها به طور طبیعی به دلیل تفاوتهایی که از نظر جسمی دارند طبقه بندی می‌شوند و دیگر نمی توان روح الهی مشترک بین انسانها را به عنوان معیار انسانیت معرفی کرد.  در دوران مدرن  فیلسوفان نژادگرا مانند جان لاک، هیوم، کانت و نیچه که بر اساس نگاهی مادی انسان‌ها  را بر اساس نژاد خود طبقه بندی می کنند، اغلب زن را نیز به عنوان موجودی درجه دوم تلقی می‌کنند  . به عنوان نمونه جان لاک حق مالکیت و حق رای را خاص به مردان می‌دانست.[2] هیوم نیز زمانی که می‌خواست نمونه‌هایی از موجودات را معرفی کند که در مرتبه پایین تر از انسان قرار دارند به غیر اروپایی‌ها، حیوانات و زنها مثال می‌زد[3] او برتری زن‌ها بر مردها را مانند برتری نوکر بر ارباب می‌دانست.[4] از سخنان او مشخص می‌شود این نگاه تبعیض‌آمیز او به زن به طور مستقیم با نگاه مادی او به انسان در ارتباط بود. او استدلال می‌کرد امتیاز نگاه مادی این است که می‌تواند ضعف استعداد زنها را این گونه توضیح دهد که آنها برای خانه‌داری ساخته شده‌اند و نگاه دینی را این گونه نقد می‌کرد که نگاه دینی برای ضعف قابلیت‌های زنها تبیینی ندارد. او در این مورد می‌نویسد:

«بر اساس نظریة میرایی روح، نقص استعداد زنها به سادگی تبیین می‌شود. آنها در زندگی خانه‌داری نیازی به استعدادهای ذهنی یا جسمی بیشتری ندارند. این تبیین در نظریة دینی قابل طرح نیست و به طور کامل بی‌اهمیت می‌شود: چون هر دو جنس وظایف یکسانی دارند که باید انجام دهند؛ پس توانایی عقلی و تشخیص آنها نیز باید یکسان باشد و هر دو باید به نحو بی‌نهایتی بیش از آن چیزی باشد که اکنون هست.»[5]
کانت نیز در بحث از طبیعت انسان تفاوت زن و مرد را صرفا در بیولوژی خلاصه نمی کند و مردان را به عنوان یک نژاد متفاوت و برتر معرفی می‌کند.[6] او حق رای را خاص به افراد فعال جامعه می‌داند و همه زنان را در طبقه افراد منفعل قرار می‌دهد و با صراحت بیان می‌کند که «تمام این اشخاص فاقد شخصیت مدنى بوده و به بیان واقع تر، موجودیت آن ها کاملاً وابسته است.»[7]او همچنین زنان را تابع هوا و هوس و مردان را تابع خرد و لایق حکومت می‌داند و می‌نویسد: «زنان باید سلطنت کنند، ولى مردان باید حکومت کنند، چرا که این هوا و هوس است که سلطنت مى کند و این خرد است که حکومت مى کند»[8] نیچه نیز جامعه را بر اساس معیار قدرت دارای سلسله مراتب می‌بیند و گروه‌های دارای قدرت کمتر مانند زنها را ابزاری برای رشد گونة برتر تلقی می‌کند. او که توصیه می‌کند «به ملاقات زن که می‌روی تازیانه را فراموش نکن» از ناپلئون تمجید می‌کند که در جامعه مرد را مسلط کرد و سهم مناسب تحقیر و ترس را به زن بازگرداند.[9] 
این سخن نیچه که به «سراغ زن اگر می‌روی تازیانه را فراموش نکن» بر اساس نگاهی مادی و بر مبنای اراده معطوف به قدرت مطرح شده است و البته نسبی‌گرایی نیز در پیدایش و بسط این نگاه نقش داشته است. چون اگر اصول اخلاق نسبی باشد راهی برای محکوم کردن این سخن نیچه نمی ماند. اگر ارزشها نسبی باشند زن ستیزی نیز مانند رفتار نژادگرایان قابل توجیه خواهد بود. فرانسوا دو فونتت در این مورد می‌نویسد: «حکومت بی روح علم و صنعت که در روزگار ما آدمیان را به دیدة مورچگان می‌نگرد، چندان کمتر از نژادگرایی هیتلری او را مورد تحقیر قرار نداده است. اگر همه چیز مجاز بود، اگر خوب و بدی وجود نداشت، پس به نام چه چیز در برابر وسوسة نژادگرایی ممکن بود مقاومت کرد؟» ِ[10]


[1] عهد عتیق به عنوان نخستین منبعی که نژادگرایی را رواج داده است زنها را نیز به عنوان موجوداتی درجه دوم معرفی کرده است. به عنوان نمونه در چند جای عهد عتیق اینکه انسان از زن متولد می‌شود به عنوان نقطه ضعف انسان معرفی شده است و گفته شده:«کسی که از زن زاییده شده چگونه پاک باشد؟» (کتاب ایوب، 25:4 و 15: 14)

[2] . شریعت، 1380، 230.
[3] . هیوم، 1395، 39.
[4]  هیوم، 1395،257
[5] Hume, 1882, 190.
[6] Kant, 2006, 168
[7] Kant, 1970, 139-140.
[8] Kant, 2006, 172.
[9] . پیروز، 1392، 97.
[10] . دوفونتت، 1369، 164


۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۱
رضا صادقی

فایلهای صوتی دکارت- جان لاک و هیوم را از این آدرس بگیرید:


http://afaghehekmat.ir/course/falsafe_jadid_qarb_sadeqi/

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۴۴
رضا صادقی

در جوامع بشری بیشترین نمادهای فرهنگی و هنری به ملیت و کشور مربوط است. کودکان دبستانی مجبور می شوند سرودهای ملی را حفظ کنند. آنها به جای اینکه یاد بگیرند که خود را به عنوان انسان معرفی کنند و ارزش خود را در انسانیت جستجو کنند، خود را با ملیت خویش معرفی می کنند و ارزش خود را در مفهومی جستجو می کنند که نه تعریفی علمی دارد و نه ارزشی اخلاقی. در دوران سربازی نیز سربازها فدایی وطن تربیت می شوند و نه فدایی ارزشهای اخلاقی. آنها طوری آموزش می بینند که به تعبیر سالوتاتی متفکر عصر رنسانس «اگر حفظ و یا گسترش وطن ایجاب کند، فرو آوردن تبر بر فرق پدر یا از پای درآوردن برادران و شکافتن شکم همسر برای زودتر از موعد به دنیا آوردن فرزند، نه دشوار و شاق خواهد بود و نه جنایت.»

تلقی رایج این است که بدون کشور و پرچم واحدی که مقدس تلقی شود، انسجام ملی از دست می رود و بدون ملتها شاکلة اقتصادی و سیاسی جهان فرو می پاشد. اما برای اینکه عیار ملیت روشن شود باید به روی دیگر این سکه نیز توجه داشت. در دو قرن اخیر هیچ مفهومی مانند ملیت و کشور دستاویز قتل و خونریزی و تجاوز نبوده است. ملی گرایی عاملِ اصلیِ ترویج خشونت، بی عدالتی و ایجاد شکاف طبقاتی در سطح جهان است. اکنون دیگر مرگ یک کودک از گرسنگی به خودی خود مهم نیست. آنچه مهم است ملیت اوست. اگر ملیت آلمانی دارد مرگ او قابل تحمل نیست و اگر آفریقایی باشد اوضاع فرق می کند. مرگ و میر کودکان اگر در آفریقا رخ دهد سالانه تا میلیونها نفر نیز برای جهان مدرن قابل تحمل است. در سطح جهانی نیز تلاش بی وقفة کشورها برای جذب منابع و منافع موجود و تبدیل شدن به قدرت مسلط، باعث شده تا معیارهای اخلاقی و انسانی نقش خود را در ایجاد عدالت و آسایش برای تمام ساکنان کره زمین از دست بدهند. ملیت از زمانی مقدس شد که اقتدار اروپا را تضمین کرد. به تعبیر یونگ ملی گرایی «وحدت و جهان شمولی بورژوازی مردان سفید پوست» است.

نژادگرایی که همزاد بدنام ملی گرایی بود اکنون دیگر در اروپا نیز طرفداری ندارد. اما ملیت بر اساس قوانین حقوقی، جغرافیا، زبان و نژاد تعریف می شود و شاید به همین دلیل ملی گرایی هنوز مانند نژادپرستی منفور نشده است. یک دلیل دیگر این است که برای ادارة جوامع بشری الگوی بدیلی وجود ندارد. در اینجاست که علوم انسانی اهمیت می یابند. آیا این علوم نیز به دلیل اینکه توسط ملتهای مسلط تولید می شوند، تسلیم شرایط موجود هستند؟ در چنین شرایطی آیا می توان انتظار داشت علوم انسانی به جای آنکه وضع موجود را صرفا توصیف کنند، آن را تغییر دهند؟


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۲
رضا صادقی

مقصود از «نسبیت اخلاقی» چیست؟

نسبی گرایی در اخلاق بیانهای مختلفی دارد. ولی شاید نتیجه مشترک همه آنها این است که احکام اخلاقی ثابتی وجود ندارد و معیاری عقلانی یافت نمی شود که با آن بتوان اختلافاتی را که در احکام اخلاقی وجود دارد به اتفاق نظر تبدیل کرد. اما مخالفین نسبیت معتقدند «خوب بودن عدالت» یک اصل اخلاقی ثابت است که با عقل می توان از آن دفاع کرد. به تعبیر عقلگرایان مسلمان حسن و قبح ها عقلی هستند و بنابراین حسن عدالت ذاتی و ثابت است.

مبنای نسبی گرایی اخلاقی چیست؟

شکاکیت مبنای اصلی نسبیت در اخلاق است. شک معرفتی در امکان شناخت احکام اخلاقی نیز تردید ایجاد می کند. از نظر نسبی گرایان مفاهیم اخلاقی تعریف مورد اتفاقی ندارند و از عدالت برداشتها و تفسیرها و قرائتهای مختلفی وجود دارد. در این صورت احکام اخلاقی نیز قابل اثبات نیستند. البته باید توجه داشت که نسبیت معرفتی اگر پذیرفته شود فقط اخلاق را نسبی نمی کند. بلکه احکام علمی را نیز متزلزل می کند و هیچ کس حاضر نیست این نتیجه را بپذیرد. اما در دوره مدرن با دلایل شک برخورد تبعیض آمیزی شده است و شک معرفتی صرفا در حوزه اخلاق و دین عملیاتی شده اند.

جبرگرایی و نگاه مادی نیز می توانند

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۷:۴۵
رضا صادقی

«کشورهای غربی (و به طور خاص انگلستان) همیشه برای پنجاه سال آینده ی جهان برنامه دارند.»

شبیه این جمله را زیاد شنیده ایم. هم از منتقدین غرب و هم از طرفداران آن. در بین هر دو گروه هستند کسانی که حتی معتقدند آب و هوای جهان هم تحت سیطره و قدرت کشورهای غربی تغییر می کند.  اما این نگاه به قدرت و مدیریت کشورهای غربی بسیار اغراق آمیز است. آیا واقعا کشورهای غربی مدیریتی قوی و آینده نگر دارند و رویدادهای اجتماعی زمین را مطابق خواست خود مدیریت می کنند؟  

برای پاسخ به این پرسش نیازی نیست به جنگهای جهانی اشاره کنیم و تلفات میلیونی اروپایی ها را حاصل مدیریت مدرن کشورهای غربی معرفی کنیم. صرفا  نگاهی کلی به نقش غرب در  جنگهای خاورمیانه   نشان می دهد که غرب دست کم در چند دهه اخیر نتوانسته است رویدادهای این منطقه را به درستی مدیریت کند. به عنوان نمونه با اینکه معمولا گفته شده که انگلستان وهابیت را  برای تضعیف اسلام اختراع کرده است، اما مخترع این دستگاه فکری نتوانسته است این دستگاه را به خوبی مدیریت کند و اکنون محصولات این دستگاه  مانند طالبان، القاعده و داعش به مشکل اصلی جهان غرب تبدیل شده اند. 

افغانستان و عراق نیز دو  نمونه دیگر از  مدیریت غربی بر رویدادهای سیاسی جهان هستند. هرج و مرج کنونی در این دو کشور حاصل مدیریت کشورهای غربی است. اما آیا تمام هنر متفکرین نظامی و سیاسی غربی این بوده که هزارها میلیارد دلار در این دو کشور هزینه کنند تا ناامنی و بی ثباتی بر این دو کشور حاکم شود؟ یعنی آیا برنامه غرب این بود که عراق و افغانستان وضعیت کنونی را داشته باشند؟ کسانی که پاسخشان مثبت است می توانند ادعا کنند هرج و مرج کنونی در عراق و افغانستان سیطره غرب بر خاورمیانه را تضمین کرده است. اما چرا آنها نمی توانند طوری اوضاع را مدیریت کنند که برای حفظ اقتدار غرب نیازی به ایجاد هرج  و مرج در عراق، افغانستان، سوریه و لیبی نباشد؟ واقعیت این است که تا زمانی که غرب قدرت دارد همیشه می توان از منافعی که در هر شرایطی نصیب غرب می شود یک فهرست بلند بالا تهیه کرد. اما این فهرست  صرفا به این معناست که با وجود تمام این مشکلات غرب هنوز قدرت دارد و در حال بلعیدن ثروت منطقه است. 

کشورهای غربی به دلیل ثروتی که چپاول کرده اند و قدرتی که با پشتوانه این ثروت به دست آورده اند تا امروز توانسته اند در شرایط مختلف سیطره خود را تداوم بخشند. اما معنایش این نیست که همه رویدادها مطابق خواست آنها رخ می دهد. هیچ تضمینی نیز وجود ندارد که  اقتدار غرب دائمی باشد. این افسانه که همه رویدادها با مدیریت غرب رخ می دهند شیشه عمر قدرت اهریمنی غرب است. برای شکستن این شیشه  فقط کافیست ذهنیت انسانهای تحت سلطه تغییر کند. مدیریت رسانه ای غرب به گونه ای است که انسانها این روزها کمتر موفق می شوند رویدادهای طبیعی را مشاهده کنند و در خصوص مدیریت این رویدادها اندیشه کنند.  اما اگر آنها توجه داشته باشند که دست کم  رویدادهای طبیعی تابع مدیریت غربی نیستند، آنگاه افسانه جاودانگی غرب مبنای خود را از دست می دهد و اراده خروج از مدیریت غرب در انسانها نیز ایجاد خواهد شد. این باور که همه چیز مطابق خواست غرب پیش می رود، نوعی بت پرستی مدرن است. تا این ذهنیت تغییر نکند پرستش این بت تداوم خواهد داشت.   اکنون مسئله این است که آیا این ذهنیت نیز مانند طبیعت می تواند از مدیریت و سیطره غرب آزاد باشد؟ و چگونه می توان انسان اسیر رسانه ها و فضاهای مجازی را به بازگشت به طبیعت و همزبانی با آن متقاعد کرد؟

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۰
رضا صادقی


«ساتوشی اوئماتسو» که در ابتدای مرداد امسال (1395) با ورود به مرکز نگهداری معلولین،  19 معلول ژاپنی را به قتل رساند و دهها نفر دیگر را مجروح کرد، پس از دستگیری در اولین نگاه به دوربین ها لبخند می زند. او پیش از ارتکاب این جنایت در نامه ای از مجلس ژاپن درخواست کرده بود «مرگ آسان» قانونی و مجاز شود، تا پزشکان بتوانند با قتل معلولان رنج آنها را کاهش دهند. نگارش این نامه باعث شد تا اوئماتسو مورد معاینه قرار گیرد. اما روانشناس   اعلام کرد که او از نظر روانی سالم است. بنابراین لبخند او بعد از ارتکاب جنایت لبخندی عصبی و ناشی از مشکلات روانی نیست. بلکه به این دلیل است که او بر اساس جهان بینی خود گمان می کند قهرمانی است که با فداکاری توانسته است انسانهای زیادی را از رنج نجات دهد.

باورهایی که او را قانع کرده اند قتل ناتوانان جنایت نیست و بهترین لطفی است که می توان در حق آنها و در حق جامعه انجام داد، چندان عجیب و غریب نیستند و اتفاقا به شکلهای گوناگونی مدام در مکاتب فکری مدرن ترویج و تبلیغ می شوند. باورهای زیادی وجود دارند که هر یک به تنهایی می توانند لبخند اوئماتسو پس از قتل دهها معلول را توجیه کنند:  باورهایی مانند اینکه انسان یک جسم است، انسان با مرگ نابود می شود، زندگی معنا و غایتی ندارد، یک زندگی در صورتی ارزش تداوم دارد که رنج جسمانی زیادی در آن وجود نداشته باشد، ارزشهای اخلاقی ثابتی وجود ندارند و قوانین اخلاقی نسبی هستند و مهمتر از همه اینکه بر اساس قوانین داروین ضعیفترها محکوم به نابودی هستند.وکیل مدافع اوئماتسو در هر دادگاهی به سادگی می تواند با تمسک به هر یک از این باورها از کار او دفاع کند.

 البته در نهایت اوئماتسو به این دلیل که خلاف قوانین اجتماعی عمل کرده است محکوم خواهد شد. اما او هنوز می تواند ادعا کند اگر نسبیت اخلاقی را بپذیریم هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد عمل به قوانین اجتماعی لازم است. واقعا هم اگر قوانین اخلاقی ثابت وجود نداشته باشند دیگر نمی توان نشان داد عمل به تعهداتی که یک فرد در قبال جامعه دارد، لازم است. اوئماتسو اگر نسبی گرا باشد حتی می تواند کار خود را نوعی ایثار معرفی کند و ادعا کند دیگر انسانها اگر حاضر نیستند انسانهای معلول را به قتل برسانند صرفا به این دلیل است که از شهامت یک «ابرمرد» برخوردار نیستند و حاضر نیستند به لوازم اندیشه های خود پایبند باشند و هزینه اندیشه های خود را بپردازند. اگر با مرگ همه چیز تمام می شود چرا باید از جان انسانهای معلولی محافظت کنیم که فقط قرار است برای مدتی محدود رنج های زیادی را تحمل کنند و سپس نیست و نابود شوند.

قطعا از هیچ دادگاهی انتظار نمی رود ترویج نسبی گرایی را منع کند و یا بر ضد کسانی حکم کند که جهان بینی مادی را ترویج می کنند. چنین حکمی برای کسانی که به نسبیت باور دارند هیچ ارزشی ندارد. آنها به سادگی می توانند ادعا کنند در مکتب نسبی گرایی احکام دادگاه نیز مانند سایر قوانینی هستند که لزوم پیروی از آنها قابل تردید است.

با این حال هنوز یک راه برای محکومیت نسبی گرایی وجود دارد. فایده گرایی، سودگرایی و عمل گرایی همگی صورتهایی از نسبیت هستند که می توان با تمسک به آنها انواع مکاتب فکری را ارزیابی کرد.(در اینجا می توان از این مشکل مکتب نسبی گرایی چشم پوشی کرد که معیاری برای درستی یا نادرستی ندارد و حتی برای اثبات سود یک مکتب و یا اثبات اعتبار معیار سود با مشکل روبرو می شود. )

بر این اساس می توان پرسید آیا مکتبی اخلاقی که قتل ناتوانان را منع کند در عمل کارآیی و سود بیشتری دارد یا مکاتبی که قتل آنها را منع نمی کنند؟ تا زمانی که نسبی گرایان معیار سود را به رسمیت می شناسند، در کنار دو معیار صدق و کذب، از دو معیار خوب و بد نیز می توان برای ارزیابی انواع مکاتب و جهان بینی ها استفاده کرد. سایتهایی که راه ساخت بمب را به تروریستها آموزش می دهند حاوی گزاره هایی کاذب نیستند. اما همه کشورها اتفاق نظر دارند که این سایتها دقیقا به این دلیل که حاوی گزاره هایی صادق هستند، خوب، مفید و سودمند نیستند. بر این اساس مکاتب مادی و نسبی گرا نیز پیش از آنکه صدق ادعای خود را اثبات کنند باید مفید بودن آن را اثبات کنند و به نظر می رسد آنها حتی بر اساس معیارهای مادی نیز نمی توانند چنین سودی را اثبات کنند. اگر با معیار سود این مکاتب را ارزیابی کنیم ، نیازی نیست جنایتهایی مانند جنایت اوئماتسو را به عنوان نتیجه منطقی این مکاتب فهرست کنیم. چون صرفا رنج پوچی که ارمغان مکاتب نسبی گرا و مادی است برای ابطال این مکاتب کافی است و برای اثبات اینکه رنج بی معنایی برای انسان مدرن از تمام رنجهای انسان سنتی در طول تاریخ بیشتر است، لازم نیست دستگاه «رنج سنج» اختراع شود.

 بنابراین حتی با معیاری مانند کاهش رنج نیز می توان امثال اوئماتسو را قانع کرد که به جای کشتن انسانهایی که رنج می کشند باورهای آنها را تغییر دهید و معنا را به روح و روان آنها تزریق کنید. روانشناسی که پس از معاینه ی اوئماتسو اعلام کرده بود او خطری برای جامعه ندارد، صرفا هرمونهای او را اندازه گیری کرده بود. اما خطر اصلی امثال اوئماتسو در فقر جهان بینی است نه فقر هرمون. یک بار دیگر به لبخند او در هنگام دستگیری توجه کنید. پشت این لبخند رنجی عمیق موج می زند. رنجی به عمق بی معنایی و پوچی. اوئماتسو یک قربانی است و نه یک جنایتکار. او در یکی از ثروتمندترین کشورها دچار فقر معناست. 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۹
رضا صادقی

 

1-    آموزش یک زبان صرفا به معنای آشنا شدن با آواهایی جدید نیست. هر زبانی گرانبار از فرهنگ  است و حاوی ارزشهای حاکم بر محیط خاص به خود است. ارزشهایی که با یک زبان بیگانه وارد می شوند ممکن است با ارزشهای حاکم بر جامعه کشور هدف در تضاد باشند.

2-    آموزش زبان بیگانه نزدیکترین راه و موثرترین راه برای ورود فرهنگ بیگانه است. اگر این آموزش در کودکی صورت بگیرد، تغییر فرهنگ کودکان ناخودآگاه و تقریبا غیر قابل بازگشت است. بنابراین جامعه ای که به دلایل اقتصادی نیازمند زبان بیگانه است باید  این آموزش را به گونه ای هدفمند و بر اساس نیازهای اقتصادی و اهداف سیاسی خود برنامه ریزی کند. به طور خاص گروههای نیازمند به زبان باید مشخص شوند و باید به مقدار نیاز و با برنامه ای مشخص در این خصوص هزینه کرد.

3-    با این که هر زبانی بار فرهنگی خاصی دارد، اما زبان انگلیسی از این جهت خاص است که در فرهنگی رشد کرده است که در برخی از جهات با فرهنگ اسلامی و حتی ارزشهای انسانی و اخلاقی تضادهایی بنیادین دارد. مولفه هایی مانند نگاه مادی به انسان، نژادپرستی، مصرف گرایی، لذت گرایی و نسبیت ارزشهای اخلاقی در فرهنگ غربی سابقه ای طولانی دارند و این مولفه ها در زبان انگلیسی نیز رسوخ کرده اند.

4-     فرهنگ غربی عناصر مثبت نیز کم ندارد. اما مطالعات میدانی نشان می دهند متن هایی که برای ترویج زبان انگلیسی وارد می شوند به طور عمد بخشهای مخرب فرهنگ غربی را ترویج می کنند. به عنوان نمونه در خصوص مثالهایی که در فرهنگهای  لغت  در ذیل هرواژه مطرح شده اند، پژوهشهایی انجام شده است و  بار ضد فرهنگی این فرهنگهای لغت  مشخص شده است.    در متنهای آموزش زبان توصیه ای نسبت به پرکاری و تلاش برای استقلال و کسب اقتدار که عناصر مثبت فرهنگ غرب هستند،  دیده نمی شود. کمتر دیالوگی را در این متن ها می توان یافت که نسبت به بی عدالتی ها یی که در سطح روابط بین الملل وجود دارد حساسیت ایجاد کند. مرگ و میر کودکان آفریقا موضوع هیچ دیالوگی نیست. بیشتر  دیالوگ ها صرفا ارتباط با جنس مخالف و مصرف گرایی و تفریح و غفلت را ترویج می کنند و به گونه ای تنظیم شده اند که پرسشی در خصوص مبدا و معاد آدمی طرح نمی شود.  

5-    این ادعا که مثلا در هند زبان بیگانه میلیاردها دلار درآمد به دنبال داشته است، باید با مطالعه ای تجربی بررسی شود. ولی حتی اگر فرض کنیم زبان بیگانه که در دوران استعمار در هند رایج شده است، بعد از چند دهه فقر مالی و فرهنگی مردم هند را برطرف کرده است، هنوز این سوال وجود دارد که چرا دهها کشور آفریقایی که در دوران استعمار زبان بومی خود را کنار گذاشته اند و اکنون به زبان انگلیسی یا سایر زبانهای اروپایی صحبت می کنند، هنوز در فقر و ضعف مطلق زندگی می کنند؟

6-    در خصوص کاربرد زبان در اقتصاد اگر قرار است الگویی پیدا کنیم، آیا بهتر نیست سراغ خود کشورهای غربی برویم و این سوال را مطرح کنیم که آیا این کشورها با آموزش زبان بیگانه به رشد اقتصادی رسیده اند یا با فرهنگ کار و تکیه بر منابع بومی. البته آموزش زبان مانند هر آموزش دیگری  می تواند سود اقتصادی داشته باشد و در  تجارت جهان امروز زبان یک ضرورت است. اما زمانی که از سود اقتصادی و تجارت سخن به میان می آید به مطالعه ای میدانی نیاز است تا مشخص شود اکنون میزان سود اقتصادی ناشی از آموزش زبان در مدارس ایران دقیقا چند میلیارد دلار است؟ اگر هم چنین سودی وجود ندارد باید مشخص شود مشکل کار کجاست ؟ چرا خانوارهای ایرانی سالهاست در آموزش زبان به کمک آموزش و پرورش آمده اند و آنها نیز در این خصوص هزینه هایی میلیاردی دارند، اما هنوز نمی توانند از راه آموزش زبان درآمد مشخصی کسب کنند؟


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۲۶
رضا صادقی

1-                موضوع متن لازم نیست زیاد پیچیده باشد. از همین مفاهیم دم دستی و لغزنده که راحت می توان در مورد آن صحبت کرد یک مفهوم را انتخاب کنید.  مثلا مفهوم «سکون» را در نظر بگیرید.

2-                معادل «سکون» در زبانهای لاتین و یونانی را بررسی کنید. احتمالا کاربرد این مفهوم در زبانهای مختلف یکسان نیست و شما می توانید چند صفحه در این مورد توضیح دهید. اگر مطلب به اندازه کافی نداشتید یک زبان بومی هم پیدا کنید که بتوانید ادعا کنید واژة سکون در آن وجود ندارد. مثلا زبان سرخپوستی هوپی.

3-                از بیان ایده هایی کلی  در مورد مفهوم سکون در فیزیک نیوتن و کوانتوم و نسبیت نیز غافل نشوید. فیلسوفان قدیم به ویژه افلاطون و ارسطو نیز در حوزة فیزیک بحثهایی دارند. بنابراین در چند صفحه نیز می توان بحثی مقایسه ای داشت که تفاوت سکون مدرن با سکون یونانی و سرخپوستی را نشان می دهد. 

4-                 سعی کنید در بحث از واژه ها صرفا به زبانشناسی قانع نباشید و نتایجی ارزشی و تاریخی نیز بگیرید. مثلا اینکه هوپی زبانها به استعمار همسایه ها علاقه ای نداشته اند می تواند دلیلش این باشد که آنها اصلا درکی از سکون و حرکت نداشته اند و اینکه اسکندر به شرق حمله کرد می تواند ناشی از تلقی خاص عقل یونانی از مفهوم سکون باشد.  

5-                سکون در روانشناسی با رخوت و کسالت و افسردگی قابل مقایسه است و با مفهوم رکود در اقتصاد و جمود در اندیشه نیز نسبتی دارد.  در مقایسه این مفاهیم با یکدیگر شما می توانید چند ایسم فلسفی نیز اختراع کنید. به هر حال یا جمود در اندیشه را علت رکود اقتصادی و بی تحرکی نسل جدید می دانید و یا بالعکس. بنابراین دست کم به بحث از ایدئالیسم و ماتریالیسم وارد شوید و توضیح دهید که از این دوگانگی گذر کرده اید.  

6-                در پایان شما می توانید توصیه هایی روانشناختی، اقتصادی و جامعه شناختی نیز داشته باشید. سعی کنید بین رکود اقتصادی و تحلیل مفهوم سکون یک ربطی پیدا کنید و حتی از تعلیق فعالیتهای اتمی و بتون ریزی به عنوان نمونه ای از گفتمان سکون نام ببرید. دقت کنید که نتیجه گیری ها  بسیار مبهم و پیچیده باشد. در حوزة پست مدرن هیچ حرفی وجود ندارد که بتوان با زبانی ساده بیان کرد و یا از آن دفاع کرد. فقط باید طوری صحبت کنید که مخاطب مطمئن شود مطلبی وجود دارد که او از درک آن عاجز است. 


«آن خطاط سه گون خط نبشتی. یکی او خواندی لاغیر. یکی هم او خواندی هم غیر. یکی نه او خواندی نه غیر.» مقالات شمس، 272

۰ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۳۶
رضا صادقی

 

این سخن گرگیاس که «چیزی نیست» در تاریخ فلسفه ثبت شده است و بیشتر دانشجویان فلسفه نیز با آن آشنا هستند. قطعا گرگیاس، که در زمان خودش به دلیل گفتن این سخن مورد توجه قرار گرفت، از قبل می دانست که اگر بگوید «چیزی هست» نه در زمان خودش مورد توجه قرار می گیرد و نه اسمی از او در تاریخ اندیشه می ماند. در فلسفه فقط محتوای نامعقول و غیر متعارف نیست که نیاز به دیده شدن و خوانده شدن را پاسخ می دهد. دشوارنویسی و تولید متنهای مبهم و نا مفهوم نیز یک راه رایج است.

مطالب ساده ای از قبیل اینکه «چیزی هست» توجه کمتر خواننده ای را جلب می کنند. چون بسیاری سادگی را با ساده لوحی و فرومایگی یکسان تلقی می کنند. از نگاه آنها بلند نظری یعنی فاصله گرفتن از درک رایج. بیشتر نویسندگان نیز می دانند که متن فلسفی برای جذب مخاطب، باید غریب و شورآفرین باشد و تخیل خواننده را به حرکت وادارد. دشوارنویسی برای نویسنده نیز یک مزیت است. او همیشه می تواند با جعل اصطلاح بی محتوایی را پنهان کند و نقدها را بدفهمی معرفی کند.

فلسفه قرار نبود، این باشد. فلسفه قرار بود جانهای تشنة حیرت را متوجة وجود کند. قرار بود نشان دهد «اینکه چیزها هستند به جای اینکه نباشند» شگفت انگیزترین واقعیت است. اما اکنون فلسفه به یک بازی شطرنج بی پایان تبدیل شده است که یا مانع دیدن وجود است و یا اصلا منکر آن؛ یا مانند فلسفة تحلیلی با طرح معماهایی بی پایان، خوانندگان را سرگرم می کند و یا مانند فلسفة قاره ای با تولید متنهایی پیچیده، خوانندگان  را نه تنها از وجود جهان، که از وجود خودشان نیز غافل می کند.

 از فلسفه گریزی نیست و ابزاری مفید است که اگر نبود باید اختراع می شد. اما فلسفه یک انگشت اشاره است که معمای وجود را نشان می دهد. کسانی که به جای توجه به وجود، به خود این انگشت اشاره توجه می کنند و غرق در آن می شوند، معنای این اشاره را از دست می دهند. فلسفه برای اینکه به یک مخدر تبدیل نشود باید برای بازگشت به وجود به کار گرفته شود. متنها و معماهای فلسفی نباید به تمام زندگی تبدیل شوند. متن وجود فراتر از هر متن فلسفی قرار دارد و واقعیت بیشتری دارد. حیرتی که در کلاس هستی شناسی تجربه می شود، نمی تواند جایگزین حیرت در برابر هستی شود. از زمان گرگیاس تا امروز، با وجود تمام متنهای پر از معما و بعضا غیر قابل فهم فلسفی که نگاشته شده است، هنوز اینکه «چیزی هست» بیش از هر متنی خواندنی و حیرت انگیز است.    


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۵۴
رضا صادقی