دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی

۳۷ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

دریافت اسلایدهای سخنرانی


«نژادگرایی در فلسفه غرب»


 از اینجا 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۵۴
رضا صادقی

در نگاه مادی که تمام هویت انسان در بدن و جسم او خلاصه می‌شود، انسانها به طور طبیعی به دلیل تفاوتهایی که از نظر جسمی دارند طبقه بندی می‌شوند و دیگر نمی توان روح الهی مشترک بین انسانها را به عنوان معیار انسانیت معرفی کرد.  در دوران مدرن  فیلسوفان نژادگرا مانند جان لاک، هیوم، کانت و نیچه که بر اساس نگاهی مادی انسان‌ها  را بر اساس نژاد خود طبقه بندی می کنند، اغلب زن را نیز به عنوان موجودی درجه دوم تلقی می‌کنند  . به عنوان نمونه جان لاک حق مالکیت و حق رای را خاص به مردان می‌دانست.[2] هیوم نیز زمانی که می‌خواست نمونه‌هایی از موجودات را معرفی کند که در مرتبه پایین تر از انسان قرار دارند به غیر اروپایی‌ها، حیوانات و زنها مثال می‌زد[3] او برتری زن‌ها بر مردها را مانند برتری نوکر بر ارباب می‌دانست.[4] از سخنان او مشخص می‌شود این نگاه تبعیض‌آمیز او به زن به طور مستقیم با نگاه مادی او به انسان در ارتباط بود. او استدلال می‌کرد امتیاز نگاه مادی این است که می‌تواند ضعف استعداد زنها را این گونه توضیح دهد که آنها برای خانه‌داری ساخته شده‌اند و نگاه دینی را این گونه نقد می‌کرد که نگاه دینی برای ضعف قابلیت‌های زنها تبیینی ندارد. او در این مورد می‌نویسد:

«بر اساس نظریة میرایی روح، نقص استعداد زنها به سادگی تبیین می‌شود. آنها در زندگی خانه‌داری نیازی به استعدادهای ذهنی یا جسمی بیشتری ندارند. این تبیین در نظریة دینی قابل طرح نیست و به طور کامل بی‌اهمیت می‌شود: چون هر دو جنس وظایف یکسانی دارند که باید انجام دهند؛ پس توانایی عقلی و تشخیص آنها نیز باید یکسان باشد و هر دو باید به نحو بی‌نهایتی بیش از آن چیزی باشد که اکنون هست.»[5]
کانت نیز در بحث از طبیعت انسان تفاوت زن و مرد را صرفا در بیولوژی خلاصه نمی کند و مردان را به عنوان یک نژاد متفاوت و برتر معرفی می‌کند.[6] او حق رای را خاص به افراد فعال جامعه می‌داند و همه زنان را در طبقه افراد منفعل قرار می‌دهد و با صراحت بیان می‌کند که «تمام این اشخاص فاقد شخصیت مدنى بوده و به بیان واقع تر، موجودیت آن ها کاملاً وابسته است.»[7]او همچنین زنان را تابع هوا و هوس و مردان را تابع خرد و لایق حکومت می‌داند و می‌نویسد: «زنان باید سلطنت کنند، ولى مردان باید حکومت کنند، چرا که این هوا و هوس است که سلطنت مى کند و این خرد است که حکومت مى کند»[8] نیچه نیز جامعه را بر اساس معیار قدرت دارای سلسله مراتب می‌بیند و گروه‌های دارای قدرت کمتر مانند زنها را ابزاری برای رشد گونة برتر تلقی می‌کند. او که توصیه می‌کند «به ملاقات زن که می‌روی تازیانه را فراموش نکن» از ناپلئون تمجید می‌کند که در جامعه مرد را مسلط کرد و سهم مناسب تحقیر و ترس را به زن بازگرداند.[9] 
این سخن نیچه که به «سراغ زن اگر می‌روی تازیانه را فراموش نکن» بر اساس نگاهی مادی و بر مبنای اراده معطوف به قدرت مطرح شده است و البته نسبی‌گرایی نیز در پیدایش و بسط این نگاه نقش داشته است. چون اگر اصول اخلاق نسبی باشد راهی برای محکوم کردن این سخن نیچه نمی ماند. اگر ارزشها نسبی باشند زن ستیزی نیز مانند رفتار نژادگرایان قابل توجیه خواهد بود. فرانسوا دو فونتت در این مورد می‌نویسد: «حکومت بی روح علم و صنعت که در روزگار ما آدمیان را به دیدة مورچگان می‌نگرد، چندان کمتر از نژادگرایی هیتلری او را مورد تحقیر قرار نداده است. اگر همه چیز مجاز بود، اگر خوب و بدی وجود نداشت، پس به نام چه چیز در برابر وسوسة نژادگرایی ممکن بود مقاومت کرد؟» ِ[10]


[1] عهد عتیق به عنوان نخستین منبعی که نژادگرایی را رواج داده است زنها را نیز به عنوان موجوداتی درجه دوم معرفی کرده است. به عنوان نمونه در چند جای عهد عتیق اینکه انسان از زن متولد می‌شود به عنوان نقطه ضعف انسان معرفی شده است و گفته شده:«کسی که از زن زاییده شده چگونه پاک باشد؟» (کتاب ایوب، 25:4 و 15: 14)

[2] . شریعت، 1380، 230.
[3] . هیوم، 1395، 39.
[4]  هیوم، 1395،257
[5] Hume, 1882, 190.
[6] Kant, 2006, 168
[7] Kant, 1970, 139-140.
[8] Kant, 2006, 172.
[9] . پیروز، 1392، 97.
[10] . دوفونتت، 1369، 164


۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۱
رضا صادقی

در جوامع بشری بیشترین نمادهای فرهنگی و هنری به ملیت و کشور مربوط است. کودکان دبستانی مجبور می شوند سرودهای ملی را حفظ کنند. آنها به جای اینکه یاد بگیرند که خود را به عنوان انسان معرفی کنند و ارزش خود را در انسانیت جستجو کنند، خود را با ملیت خویش معرفی می کنند و ارزش خود را در مفهومی جستجو می کنند که نه تعریفی علمی دارد و نه ارزشی اخلاقی. در دوران سربازی نیز سربازها فدایی وطن تربیت می شوند و نه فدایی ارزشهای اخلاقی. آنها طوری آموزش می بینند که به تعبیر سالوتاتی متفکر عصر رنسانس «اگر حفظ و یا گسترش وطن ایجاب کند، فرو آوردن تبر بر فرق پدر یا از پای درآوردن برادران و شکافتن شکم همسر برای زودتر از موعد به دنیا آوردن فرزند، نه دشوار و شاق خواهد بود و نه جنایت.»

تلقی رایج این است که بدون کشور و پرچم واحدی که مقدس تلقی شود، انسجام ملی از دست می رود و بدون ملتها شاکلة اقتصادی و سیاسی جهان فرو می پاشد. اما برای اینکه عیار ملیت روشن شود باید به روی دیگر این سکه نیز توجه داشت. در دو قرن اخیر هیچ مفهومی مانند ملیت و کشور دستاویز قتل و خونریزی و تجاوز نبوده است. ملی گرایی عاملِ اصلیِ ترویج خشونت، بی عدالتی و ایجاد شکاف طبقاتی در سطح جهان است. اکنون دیگر مرگ یک کودک از گرسنگی به خودی خود مهم نیست. آنچه مهم است ملیت اوست. اگر ملیت آلمانی دارد مرگ او قابل تحمل نیست و اگر آفریقایی باشد اوضاع فرق می کند. مرگ و میر کودکان اگر در آفریقا رخ دهد سالانه تا میلیونها نفر نیز برای جهان مدرن قابل تحمل است. در سطح جهانی نیز تلاش بی وقفة کشورها برای جذب منابع و منافع موجود و تبدیل شدن به قدرت مسلط، باعث شده تا معیارهای اخلاقی و انسانی نقش خود را در ایجاد عدالت و آسایش برای تمام ساکنان کره زمین از دست بدهند. ملیت از زمانی مقدس شد که اقتدار اروپا را تضمین کرد. به تعبیر یونگ ملی گرایی «وحدت و جهان شمولی بورژوازی مردان سفید پوست» است.

نژادگرایی که همزاد بدنام ملی گرایی بود اکنون دیگر در اروپا نیز طرفداری ندارد. اما ملیت بر اساس قوانین حقوقی، جغرافیا، زبان و نژاد تعریف می شود و شاید به همین دلیل ملی گرایی هنوز مانند نژادپرستی منفور نشده است. یک دلیل دیگر این است که برای ادارة جوامع بشری الگوی بدیلی وجود ندارد. در اینجاست که علوم انسانی اهمیت می یابند. آیا این علوم نیز به دلیل اینکه توسط ملتهای مسلط تولید می شوند، تسلیم شرایط موجود هستند؟ در چنین شرایطی آیا می توان انتظار داشت علوم انسانی به جای آنکه وضع موجود را صرفا توصیف کنند، آن را تغییر دهند؟


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۲
رضا صادقی

 

آقای هاشمی سیاستمداری باهوش بود که هویتی پیچیده و چند لایه داشت. زیربنای شخصیت این تیپ انسانها یعنی عقاید و باورها و انگیزه های آنها، حتی در طول زندگی آنها نیز محل اختلاف است و جعبه سیاهی است که پس از مرگ آنها هیچگاه کشف نخواهد شد. اما روبنای شخصیت آقای هاشمی کاملا روشن است. او یک انقلابی بود که به دلیل باورهای دینی خود با رژیم شاه مبارزه کرد و پس از انقلاب پدر توسعه ی ایران شد. قطعا هاشمی توسعه را برای پیشرفت می خواست. اما نیروهای تکنوکراتی که او به هرم قدرت وارد کرد توسعه را با پیشرفت یکسان تلقی کردند و الگوهایی را که از غرب آموخته بودند به طور ناقص در کشور اجرا کردند. هر کجا هم که ناقص اجرا نمی کردند فرهنگ و ارزشهای متفاوتی که بر کشور حاکم بود آن را پس می زد.

یارانش او را با امیرکبیر مقایسه می کنند. خود او نیز امیر کبیر را پیشگام توسعه در ایران می دانست و حاضر بود از هر ابزاری استفاده کند تا بار دیگر سرنوشت امیرکبیر در مورد خود او تکرار نشود. قانون این اجازه را نمی داد که امیرکبیر دوم به طور مادام العمر مسئول اجرایی کشور باشد. اما او پیش از اینکه قدرت اجرایی را واگذار کند صحنه را به گونه ای طراحی کرد که با کمک نیروهای تکنوکراتی که در هرم قدرت چیده بود، بتواند به طور غیر مستقیم قدرت اجرایی را در مسیر توسعه هدایت کند. تنها هشت سال مطابق میل او پیش نرفت. قرار بود این هشت سال خودش بار دیگر مستقیم هدایت نیروهای تکنوکرات را بر عهده گیرد. اما این بار پسر یک آهنگر بازی شطرنج را به هم زد و نیروهای او را از هرم قدرت به حاشیه راند. اما هاشمی در این هشت سال نیز هیچ گاه تلاشهای خود برای بازگشت به قدرت را پنهان نکرد و در نهایت نیز موفق شد.

چرخ توسعه که به حرکت در آمد، خیلی از مردم زیر چرخ دنده ها گرفتار شدند و موجی از نارضایتی ایجاد شد. اما هوش هاشمی در این بود که اشتباه محمدرضا را تکرار نکرد و برای ماندن در هرم قدرت بر همان موجی سوار شد که خودش به عنوان پدر توسعه عامل ایجاد آن بود. مردمی که از بی عدالتی، بروکراسی، حیف و میل اموال و زندگی اشرافی مدیران اجرایی آقای هاشمی به تنگ آمده بودند، با آرزوی تغییر به دولت اصلاحات پناه بردند. اما چشم که باز کردند باز قدرت اجرایی در دستان یاران آقای هاشمی بود. در اعتراضات بعد از انتخابات هم نارضایتی جوانانی که به خیابان آمده بودند ریشه در طرحهای توسعه داشت که مهاجرت به شهرها، فاصله طبقاتی و بی عدالتی را ایجاد کرده بود. اما بار دیگر این فرزندان آقای هاشمی بودند که در صف اول اعتراضها حضور یافتند و معترضان را قانع کردند که به طور موقت از اقتدار هاشمی برای پی گیری خواسته های خود استفاده کنند. اکنون نیز پس از چهار سال هنوز تیم آقای هاشمی در قدرت است و چرخ توسعه در مسیری می چرخد که هاشمی طراحی کرده است. آقای هاشمی حتی فکر چهار سال دیگر را نیز کرده است. او به خوبی می دانست که مردم از امیرکبیری که بین آنها نیست یک اسطوره می سازند و برای همین پیش از آنکه برود خبر داده بود که مردم به چه کسی رای خواهند داد.

تاریخ ایران هیچگاه هاشمی را فراموش نخواهد کرد. صنعت موشکی، سدها، صنایع بزرگ و کوچک کشور و بزرگراهها نمادهای توسعه ی اقتصادی هستند و در کشور ما آقای هاشمی نقشی بی بدیل در تحقق این نمادها داشت. تشکلهای سیاسی، مطبوعات و گفتگوی با قدرتها نیز نماد توسعه ی سیاسی بودند و در این بخش از توسعه نیز آقای هاشمی نقش پدری خود را به گونه ای آشکار ایفا کرد. در حوزه ی فرهنگ و اخلاق نیز جامعه ی ایران را باید به قبل و بعد از هاشمی تقسیم کرد. رشد مصرفگرایی، نهادینه شدن حرص و طمع، تجمل گرایی، کاخ نشینی مسئولین، نهادینه شدن اسراف، حقوقهای نجومی، فاصله ی طبقاتی دردهای فرهنگ و اخلاق امروز ایران است که ریشه در طرحهای غربی توسعه دارد و در ریشه یابی این مشکلات نیز نمی توان نام هاشمی را نادیده گرفت.

 

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۷
رضا صادقی

در آستانه تولد حضرت مسیح رسم است که تولد این پیامبر صلح و دوستی را به هموطنان مسیحی و به همه مسیحیان جهان تبریک می گویند.

گویی حضرت مسیح نسبتی با اسلام و مسلمانی ندارد.

هیچ یک از نهادهای فرهنگی نیز در ایام تولد حضرت مسیح یا در طول سال همایش و مراسمی که به طور تخصصی به شخصیت  حضرت مسیح  بپردازد برگزار نمی کنند.

در حالی که جایگاه  حضرت مسیح و سایر پیامبران در قرآن و در فرهنگ تشیع بسیار بیش از آن چیزی است که در جامعه و در رسانه ها بازتاب دارد.

قرآن کریم به طور مکرر از تولد حضرت مسیح به عنوان یکی از بزرگترین ایات الهی یاد می کند و حضرت مسیح را کلمه الله می نامد.

در فرهنگ تشیع نیز فقط کافی است به زیارت وارث اشاره کرد که تشیع را به عنوان میراث انبیای گذشته معرفی می کند.

انبیای الهی به همان اندازه که به سایر ادیان تعلق دارند و بلکه بیش از آن به دین اسلام  و مکتب تشیع تعلق دارند. بنابراین هر گامی در جهت تکریم شخصیت و شناخت معارف آنها گامی در جهت نزدیک شدن به اسلام راستین است.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۷
رضا صادقی

مقصود از «نسبیت اخلاقی» چیست؟

نسبی گرایی در اخلاق بیانهای مختلفی دارد. ولی شاید نتیجه مشترک همه آنها این است که احکام اخلاقی ثابتی وجود ندارد و معیاری عقلانی یافت نمی شود که با آن بتوان اختلافاتی را که در احکام اخلاقی وجود دارد به اتفاق نظر تبدیل کرد. اما مخالفین نسبیت معتقدند «خوب بودن عدالت» یک اصل اخلاقی ثابت است که با عقل می توان از آن دفاع کرد. به تعبیر عقلگرایان مسلمان حسن و قبح ها عقلی هستند و بنابراین حسن عدالت ذاتی و ثابت است.

مبنای نسبی گرایی اخلاقی چیست؟

شکاکیت مبنای اصلی نسبیت در اخلاق است. شک معرفتی در امکان شناخت احکام اخلاقی نیز تردید ایجاد می کند. از نظر نسبی گرایان مفاهیم اخلاقی تعریف مورد اتفاقی ندارند و از عدالت برداشتها و تفسیرها و قرائتهای مختلفی وجود دارد. در این صورت احکام اخلاقی نیز قابل اثبات نیستند. البته باید توجه داشت که نسبیت معرفتی اگر پذیرفته شود فقط اخلاق را نسبی نمی کند. بلکه احکام علمی را نیز متزلزل می کند و هیچ کس حاضر نیست این نتیجه را بپذیرد. اما در دوره مدرن با دلایل شک برخورد تبعیض آمیزی شده است و شک معرفتی صرفا در حوزه اخلاق و دین عملیاتی شده اند.

جبرگرایی و نگاه مادی نیز می توانند

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۰۷:۴۵
رضا صادقی

فلسفه صدرا با اینکه محتوایی بسیار عمیق و پرمایه دارد، اما اغلب اشکال می شود که مانند فلسفه غرب، پویا و به روز نیست. پویایی فلسفه غرب بیشتر ناشی از ورود به موضوعات و مباحث جدید است. البته در بسیاری از مواقع پویایی صرفا به این معناست که محتوایی تکراری در بسته بندی جدیدی عرضه شده است. به ویژه آنکه برخی از مکاتب فلسفی غرب در بازی با اصطلاحات و زبان بازی چیزی کم ندارند و آنهایی که عمق چندانی ندارند، با گستره ای از واژه ها و ساختارهای جدید این ضعف را پنهان می کنند. در چنین مواقعی اقیانوسی از واژه ها که عمق چندانی ندارند، وقت و ذهن مخاطب را اشغال می کنند .

اما از این واقعیت نیز نمی توان گذشت که پویایی فلسفه غرب بیشتر به این دلیل است که توانسته است مولفه های اصلی اندیشه مدرن را در حوزه های جدید به کار گیرد و فلسفه صدرا از این جهت دچار ضعف است. طرفداران صدرا به حوزه های کاربردی کمتر وارد شده اند و صرفا به مبانی انتزاعی بحثها توجه کرده اند. در حالی که انتزاعی ترین بحثها می توانند کاربردی عملی داشته باشند. به عنوان نمونه در طرحی کلی می توان اصالت وجود را به عنوان مبنای اصلی احکام اخلاقی معرفی کرد. برای کاربرد اصالت وجود در اخلاق باید به این نکته توجه داشت که از نظر صدرا اصالت وجود صرفا جنبه ای هستی شناختی و معرفت شناختی ندارد و در نهایت جنبه ای هنجاری نیز پیدا می کند. یعنی اصالت وجود  همزمان این معنا را نیز در بر دارد که وجود خیر است و اشتداد وجود نوعی تکامل  ارزشمند است.

 در این صورت می توان از این اصل به عنوان مبنایی مستحکم برای دفاع از صلح، خلع سلاح و حفظ محیط زیست استفاده کرد. این استدلال که «عدالت به این دلیل خوب است که تضمینی برای وجود جامعه و حیات بشر است»، صرفا بر مبنای اصالت وجود قابل طرح است. چون فقط اگر بودن اصالت داشته باشد، قتل و کشتار مردود است و حفاظت از محیط زیست لازم است. اگر وجود اصل نباشد و پوچ گرایی درست باشد، وجود جامعه و حیات بشر و محیط زیست چه ارزشی می توانند داشته باشند؟ اصالت وجود حتی در بحثهای اخلاقی مشکل سازی مانند سقط جنین و قتل آسان نیز به کار می آید و می توان از اصالت وجود به عنوان مبنایی عقلانی برای دفاع از تداوم وجود انسانهای بی دفاع (اعم از جنین و بیمار صعب العلاج) استفاده کرد. در طرحی تفصیلی به کاربردهای بحث از حرکت جوهری و اشتداد وجود در تدوین فلسفه تاریخ صدرایی نیز باید توجه داشت و اگر بتوان از باور به اصالت وجود به عنوان راهکاری برای خروج از حس پوچی استفاده کرد، این اصل ابعادی روانشناختی نیز پیدا می کند.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۵
رضا صادقی


«ساتوشی اوئماتسو» که در ابتدای مرداد امسال (1395) با ورود به مرکز نگهداری معلولین،  19 معلول ژاپنی را به قتل رساند و دهها نفر دیگر را مجروح کرد، پس از دستگیری در اولین نگاه به دوربین ها لبخند می زند. او پیش از ارتکاب این جنایت در نامه ای از مجلس ژاپن درخواست کرده بود «مرگ آسان» قانونی و مجاز شود، تا پزشکان بتوانند با قتل معلولان رنج آنها را کاهش دهند. نگارش این نامه باعث شد تا اوئماتسو مورد معاینه قرار گیرد. اما روانشناس   اعلام کرد که او از نظر روانی سالم است. بنابراین لبخند او بعد از ارتکاب جنایت لبخندی عصبی و ناشی از مشکلات روانی نیست. بلکه به این دلیل است که او بر اساس جهان بینی خود گمان می کند قهرمانی است که با فداکاری توانسته است انسانهای زیادی را از رنج نجات دهد.

باورهایی که او را قانع کرده اند قتل ناتوانان جنایت نیست و بهترین لطفی است که می توان در حق آنها و در حق جامعه انجام داد، چندان عجیب و غریب نیستند و اتفاقا به شکلهای گوناگونی مدام در مکاتب فکری مدرن ترویج و تبلیغ می شوند. باورهای زیادی وجود دارند که هر یک به تنهایی می توانند لبخند اوئماتسو پس از قتل دهها معلول را توجیه کنند:  باورهایی مانند اینکه انسان یک جسم است، انسان با مرگ نابود می شود، زندگی معنا و غایتی ندارد، یک زندگی در صورتی ارزش تداوم دارد که رنج جسمانی زیادی در آن وجود نداشته باشد، ارزشهای اخلاقی ثابتی وجود ندارند و قوانین اخلاقی نسبی هستند و مهمتر از همه اینکه بر اساس قوانین داروین ضعیفترها محکوم به نابودی هستند.وکیل مدافع اوئماتسو در هر دادگاهی به سادگی می تواند با تمسک به هر یک از این باورها از کار او دفاع کند.

 البته در نهایت اوئماتسو به این دلیل که خلاف قوانین اجتماعی عمل کرده است محکوم خواهد شد. اما او هنوز می تواند ادعا کند اگر نسبیت اخلاقی را بپذیریم هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد عمل به قوانین اجتماعی لازم است. واقعا هم اگر قوانین اخلاقی ثابت وجود نداشته باشند دیگر نمی توان نشان داد عمل به تعهداتی که یک فرد در قبال جامعه دارد، لازم است. اوئماتسو اگر نسبی گرا باشد حتی می تواند کار خود را نوعی ایثار معرفی کند و ادعا کند دیگر انسانها اگر حاضر نیستند انسانهای معلول را به قتل برسانند صرفا به این دلیل است که از شهامت یک «ابرمرد» برخوردار نیستند و حاضر نیستند به لوازم اندیشه های خود پایبند باشند و هزینه اندیشه های خود را بپردازند. اگر با مرگ همه چیز تمام می شود چرا باید از جان انسانهای معلولی محافظت کنیم که فقط قرار است برای مدتی محدود رنج های زیادی را تحمل کنند و سپس نیست و نابود شوند.

قطعا از هیچ دادگاهی انتظار نمی رود ترویج نسبی گرایی را منع کند و یا بر ضد کسانی حکم کند که جهان بینی مادی را ترویج می کنند. چنین حکمی برای کسانی که به نسبیت باور دارند هیچ ارزشی ندارد. آنها به سادگی می توانند ادعا کنند در مکتب نسبی گرایی احکام دادگاه نیز مانند سایر قوانینی هستند که لزوم پیروی از آنها قابل تردید است.

با این حال هنوز یک راه برای محکومیت نسبی گرایی وجود دارد. فایده گرایی، سودگرایی و عمل گرایی همگی صورتهایی از نسبیت هستند که می توان با تمسک به آنها انواع مکاتب فکری را ارزیابی کرد.(در اینجا می توان از این مشکل مکتب نسبی گرایی چشم پوشی کرد که معیاری برای درستی یا نادرستی ندارد و حتی برای اثبات سود یک مکتب و یا اثبات اعتبار معیار سود با مشکل روبرو می شود. )

بر این اساس می توان پرسید آیا مکتبی اخلاقی که قتل ناتوانان را منع کند در عمل کارآیی و سود بیشتری دارد یا مکاتبی که قتل آنها را منع نمی کنند؟ تا زمانی که نسبی گرایان معیار سود را به رسمیت می شناسند، در کنار دو معیار صدق و کذب، از دو معیار خوب و بد نیز می توان برای ارزیابی انواع مکاتب و جهان بینی ها استفاده کرد. سایتهایی که راه ساخت بمب را به تروریستها آموزش می دهند حاوی گزاره هایی کاذب نیستند. اما همه کشورها اتفاق نظر دارند که این سایتها دقیقا به این دلیل که حاوی گزاره هایی صادق هستند، خوب، مفید و سودمند نیستند. بر این اساس مکاتب مادی و نسبی گرا نیز پیش از آنکه صدق ادعای خود را اثبات کنند باید مفید بودن آن را اثبات کنند و به نظر می رسد آنها حتی بر اساس معیارهای مادی نیز نمی توانند چنین سودی را اثبات کنند. اگر با معیار سود این مکاتب را ارزیابی کنیم ، نیازی نیست جنایتهایی مانند جنایت اوئماتسو را به عنوان نتیجه منطقی این مکاتب فهرست کنیم. چون صرفا رنج پوچی که ارمغان مکاتب نسبی گرا و مادی است برای ابطال این مکاتب کافی است و برای اثبات اینکه رنج بی معنایی برای انسان مدرن از تمام رنجهای انسان سنتی در طول تاریخ بیشتر است، لازم نیست دستگاه «رنج سنج» اختراع شود.

 بنابراین حتی با معیاری مانند کاهش رنج نیز می توان امثال اوئماتسو را قانع کرد که به جای کشتن انسانهایی که رنج می کشند باورهای آنها را تغییر دهید و معنا را به روح و روان آنها تزریق کنید. روانشناسی که پس از معاینه ی اوئماتسو اعلام کرده بود او خطری برای جامعه ندارد، صرفا هرمونهای او را اندازه گیری کرده بود. اما خطر اصلی امثال اوئماتسو در فقر جهان بینی است نه فقر هرمون. یک بار دیگر به لبخند او در هنگام دستگیری توجه کنید. پشت این لبخند رنجی عمیق موج می زند. رنجی به عمق بی معنایی و پوچی. اوئماتسو یک قربانی است و نه یک جنایتکار. او در یکی از ثروتمندترین کشورها دچار فقر معناست. 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۹
رضا صادقی

 یکی از اساتید دانشگاه علامه در نقد وضعیت حاکم بر دانشگاههای کشور یادداشتی را منتشر کرده است که مکمل پست قبلی است.

 

اپیزود اول: «تبریک» بابت راهنمایی پایان‌نامه


اخیراً در جلسه‌ای در دانشگاه درخواست دانشجویی که مایل است با راهنمایی من کار تحقیق برای نگارش پایان‌نامه‌اش را انجام دهد، مطرح و تصویب شد. در پایان جلسه، یکی از همکاران هنگام خروج از اتاق جلسه خطاب به من گفت: «مبارک باشد!». مورد خطاب قرار گرفتن با این جمله‌ی به‌غایت ساده که شاید از نظر برخی کسان اصلاً درخور فکر هم نباشد، چه رسد به پاسخ و چه رسد به ژرف‌اندیشی، ابتدا باعث حیرتم شد، اما بعداً به نظرم آمد که تبریک آن همکار اتفاقاً بسیار هم درخور تأمل است و شاید گشودن منظری لکانی بر آن بتواند نشان دهد که در آکادمی ایران چه می‌گذرد. بگذارید بررسی‌مان را با طرح این پرسش آغاز کنیم که: پایان‌نامه‌ی دانشگاهی چیست؟ در پاسخ می‌توان گفت پایان‌نامه در حکم تلاش دانشجوی تحصیلات تکمیلی برای انجام دادن پژوهش زیر نظر استادی پژوهشگر است که می‌تواند با نظارت بر کار دانشجو، اشکالات و ایرادهای روش‌شناختیِ کارِ او را برطرف کند. اما از نظر برخی از همکاران ما در دانشگاه‌ها (نه صرفاً در دانشگاه علامه طباطبائی)، پایان‌نامه فرصتی طلایی برای کسب درآمدِ بی‌زحمت است. به زعم این کسان، نیازی به وقت گذاشتن برای خواندن پایان‌نامه و تصحیح اشتباهات دانشجو نیست؛ کافی است چند اشتباه تایپی و لزوم یکدست کردن ارجاع‌ها به مآخذ را به دانشجو یادآور شوید و سپس چندین میلیون تومان پول را به راحتی (بدون انجام دادن هیچ کاری) از دانشگاه دریافت کنید.

از این زاویه، تصویب طرحنامه‌ی دانشجو البته دلیلی برای تبریک گفتن به استاد راهنمای آن پایان‌نامه است. اندیشیدن به چند پرسش می‌‌تواند ابعادی از وضعیت گوینده و من در آن مکالمه را روشن کند: در چه مواقعی گوینده‌ای به دیگری تبریک می‌گوید؟ معنای تبریک گفتن به استاد راهنمای پایان‌نامه‌ای که هنوز حتی یک سطر آن نوشته نشده چیست؟ حتی اگر تمام پایان‌نامه به رشته‌ی تحریر در آید و در جلسه‌ی دفاع هم به تأیید برسد، چه معنایی می‌تواند بر تبریک گفتن به استاد راهنمای آن پایان‌نامه مترتب باشد؟ کدام ذهنیت با کدام امیالِ بیان‌ناشده درباره‌ی پایان‌نامه‌های دانشگاهی می‌تواند موجد جمله‌ی «مبارک باشد» شود؟ «مبارک باشد» برای که و چرا؟ اگر از منظری لکانی به این پرسش‌ها بیندیشیم، بسیاری از امیال ناخودآگاهِ گوینده‌ی آن تبریکِ کذایی روشن می‌شود و درمی‌یابیم که، به قول لکان، هر «سوژه‌ی بیانگر» لزوماً «سوژه‌ای بیان‌شده» است. این‌جا استعاره‌ای در کار است.

اپیزود دوم: پرسش درباره‌ی «سود» یک همایش
اخیراً طرحی را برای یک همایش بین‌المللی درباره‌ی نقد روان‌پژوهانه‌ی ادبیات به دانشگاه تسلیم کردم. این همایش با بیش از بیست عضو در کمیته‌ی علمی، برای برگزاری در دو روز و دو دانشکده طراحی شده است و علاوه بر استادان و پژوهشگران طراز‌ اول در سه حوزه‌ی روانکاوی، روان‌شناسی و روان‌پزشکی، استادان و پژوهشگران برجسته‌ی ادبیات در حوزه‌ی نقد ادبی نیز در آن مشارکت خواهند داشت. در این همایش همچنین چندین سخنران خارجی و استاد ایرانی مقیم خارج با ارائه‌ی مقاله شرکت خواهند کرد. پس از مطرح شدن موضوع این همایش، یکی از همکارانم با مراجعه به من پرسید «از این همایش چه چیزی در کاسه‌ی شما می‌افتد؟» کلمه‌ی «کاسه»، فعل «افتادن» و تعبیر «چیزی در کاسه‌ی کسی افتادن» مرا به فکر فرو برد. به گمانم نظریه‌ی لکان درباره‌ی ساختار زبانیِ ضمیر ناخودآگاه و بیان مجازی در زبان، می‌تواند ابعادی از این گفته‌ی همکارم را روشن کند. چه چیزی از «کاسه‌ی» یک همایش درباره‌ی نقد ادبی به من (شخص من، حسین پاینده) می‌رسد؟ ظاهراً پرسش‌کننده می‌خواهد بداند که برگزاری چنین همایشی چه فایده‌ای برای من دارد. پاسخ روشن است: پیشبرد دانش در حوزه‌ی مطالعات میان‌رشته‌ای در علوم انسانی (و البته علوم پزشکی، با توجه به ماهیت رشته‌ی روان‌پزشکی)؛ یاری رساندن به تحقیقات آینده درباره‌ی رابطه‌ی روان‌پژوهی و ادبیات؛ نشان دادن مسیر حرکت به دانشجویان و پژوهشگرانی که مایل‌اند در این حوزه تحقیق کنند؛ ایده‌پردازی درباره‌ی درس‌هایی جدید با محتوایی میان‌رشته‌ای؛ تبدیل کردن نقد روانکاوانه به موضوعی مهم در مطالعات ادبی؛ دامن زدن به فعالیت‌های علمی در آکادمی؛ و … .

این‌ها و امثال این‌ها، اما نه چیزی جز این‌ها، از برگزاری چنین همایشی عاید من می‌شود. اما با اتخاذ رویکردی لکانی می‌توان استدلال کرد که پرسش به ظاهر ساده‌ی آن همکار، محتوایی نه چندان آشکار را پنهان می‌کند و در عین حال لو می‌دهد. در این‌جا نیز طرح چند پرسش از منظر تحلیلیِ لکان می‌تواند راهگشا باشد: «افتادن» یعنی چه؟ تعبیر «افتادن چیزی در کاسه‌ی کسی» را برای توصیف چه وضعیتی یا چه رخدادی به کار می‌بریم؟ چه موقعی چیزی در «کاسه‌ی» کسی «می‌افتد»؟ به افتادن سیب از درخت فکر کنید. وقتی می‌گوییم «سیبی در دامنم افتاد»، منظورمان این است که بی آن‌که من تلاشی بکنم، میوه‌ای رسیده و آماده‌ی خوردن نصیبم شد. موضوع خوردن در این گفته به صراحت بیان نشده، بلکه مستتر است. «کاسه» مجاز مرسل است، از نوع جزءبه‌کل، برای آنچه می‌خوریم. ولی از یاد نبریم که خوردن علاوه بر معنای قاموسی‌اش (معنایش مطابق با آنچه در فرهنگ لغت آمده است)، معنایی تلویحی نیز دارد. در فرهنگ سخن، معنای خوردن این‌گونه ضبط شده است: «جویدن و سپس فرو بردن مواد غذایی از راه دهان و گلو و بلعیدن آن». اما «خوردن» همچنین به معنای سود کردن است. سود مالی بردن در دادوستد و تجارت هم نوعی «خوردن» محسوب می‌شود. اگر از این منظر به جمله‌ی کذایی آن همکار بیندیشیم، ابعادی ناپیدا از ذهنیت او، تصورش راجع به برگزاری همایش در دانشگاه، توقعش از طرح پیشنهاد چنین فعالیتی و خلاصه جنبه‌هایی از سازوکارهای روانیِ این قبیل اشخاص بر ما معلوم می‌شود. ظاهراً از نظر این همکار و کسانی مانند او، برگزاری همایش و اصولاً هر فعالیت دیگری در دانشگاه فقط راهی برای کسب منافع شخصی است.

منبع:

http://alef.ir/vdcgy79wwak9nq4.rpra.html?358193

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۳۲
رضا صادقی


تری ایگلتون[1] در مقاله ای با عنوان «قتل آرام دانشگاه»[2] به مشکلات اساسی دانشگاههای بریتانیا پرداخته است. او معقتد است تبدیل دانشگاه به بنگاهی اقتصادی خسارت محض است. از آنجا که نظام دانشگاهی ما نیز گرفتار مشکلات مشابهی است، خلاصه ی این مقاله را با اندکی ویرایش مرور می کنیم .

 

« نهاد دانشگاه را معمولا «برج عاج» می‌خوانند که البته در این اتهام حقیقتی هم نهفته است. زیرا این نظام اجتماعی مستقر چنان در دام کارکردهای روزمره خود گرفتار است که نقد و چالش را بر نمی‌تابد. دانش‌گاه – که وظیفه اصلی‌اش نقد دانش‌های بشری است –‌‌ اکنون دچار مرگ آرام شده است. 
بلایی که امروز بر سر دانشگاه‌ها آوار شده، همانا «آمریکایی شدن» دانشگاه‌های ماست. البته روشن است که در دانشگاه‌های ما از ریخت و پاش‌های دانشگاه‌های آمریکا– حداقل نهاد‌های آموزشی خصوصی آنها چندان خبری نیست. اما  در فضایی که من کار می کردم انتشار کتاب، عموما کاری عوامانه تلقی می‌شد و نگارش مقاله‌ای کوتاه آن هم در باره «زبان پرتغالی» یا «عادات غذایی مردم کارتاژ باستانی» و تازه آن هم تقریبا هر ۱۰سال یکبار موجه‌تر بود.

 اکنون بسیاری از دانشگاهها مانند بنگاههای اقتصادی اداره می شوند. استادان ارشد قدیمی دانشگاه به مدیران ارشد کارخانه تغییر هویت داده‌اند و چک و چانه‌های مربوط به حسابرسی و حسابداری، فضای دانشگاه را براستی خفقان آور کرده است. ابراز خشم نسبت به کتاب – که این آقایان، آن را پدیده پیشاتکنولوژی کسالت باردوران غارنشینی می‌دانند، روز افزون شده است. به عنوان نمونه در یکی از این دانشگاه‌ها، تعداد «قفسه‌های کتاب» استادان را محدود کرده‌اند زیرا با «کتابخانه شخصی» مخالفند.
این مدیران جدید دانشگاه که نه دانش و هنر را می‌فهمند و نه آن را دوست دارند، محوطه دانشگاه را با آرم‌ها و نشانه‌های فاقد معنای فرهنگی شرکت‌ها و سازمان‌های تجاری پر کرده‌اند و اوامر خود را با نثری پر غلط و با لحنی قلدرمابانه صادر می‌کنند. تصور این مدیران از دانشگاه ایده ال، دانشگاهی است که دانشجویانش مطابق سلیقه مدیران رفتار کنند و نظم مورد نظر آن‌ها را رعایت نمایند.

در این شرایط شرم آور، بویژه این رشته‌های علوم انسانی هستند که بیش از سایر رشته‌ها، سینه دیوار قرار می‌گیرند. تردیدی نیست که اگر این وضعیت، دگرگون و اصلاح نشود، در سال‌های پیش رو، در تمام دانشکده‌های علوم انسانی واقعا تخته خواهد شد. در شرایط حاضر، دانشکده‌های علوم انسانی باید منابع مالی خود را به طور عمده از راه شهریه‌های دانشجویان تامین کنند و این به معنای آن است که نهاهای آموزشی کوچک‌تر که صرفا بر اساس شهریه‌ها ی دانشجویی به حیات خود ادامه می‌دهند؛ تقریبا به طور کامل خصوصی شده‌اند، آن هم با ترفند‌های شیادانه.
پیامد این سیاست‌های آموزشی دولت در دانشگاه‌ها، وابستگی شدید‌تر دانشجویان به وام‌های دانشگاهی

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۷
رضا صادقی