دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی

فلسفه علم و معرفت شناسی

دکتر رضا صادقی


پرسش: برخی از روشنفکران مسلمان معتقدند الفاظ قرآن سخن خداوند نیست. از نظر آنها الفاظ قرآن از پیامبر است و ایشان این الفاظ را برای بیان حقایقی که دیده اند انتخاب کرده اند. یعنی فقط معانی آیات قرآن وحیانی است.

- پاسخ چنین پرسش هایی را ابتدا باید در خود قرآن جستجو کرد. خود قرآن چنین ادعایی را رد می کند. در قرآن تصریح شده که اگر پیامبر کلمه ای به سخنان خداوند اضافه کند زنده نمی ماند. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ‌لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ‌ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ‌[۱]

در این آیه متکلم خداوند است و مخاطب نیز انسان هایی هستند که قرار است سخنان خداوند را از زبان پیامبر بشنوند. تقریبا همین فضا بر کل قرآن حاکم است و قرآن تنها متنی است که در آن متکلمی فوق بشری حضور دارد و با انسان سخن می گوید. واژه قل در قرآن زیاد به کار رفته است تا معلوم شود الفاظ قرآن نیز وحی الهی است.

پرسش: استدلال آنها این است که ادبیات قرآن و الفاظ و مثال هایی که در آن به کار رفته است با روحیات شخصی پیامبر تناسب دارد. مثلا پیامبر تاجر و ساربان بوده و در متن قرآن نیز از الفاظ ساربانی و تجاری مثل راه، راهزن، تجارت و سود استفاده شده است.

تجارت و حرکت که در همه جوامع و همه دوران ها وجود داشته است و بخشی از زندگی هر جامعه ای است. در قرآن به طور مکرر از دریا و کشتیرانی نیز سخن به میان آمده است. آیا معنایش این است که پیامبر ناخدای کشتی بوده است. هر چند یک ناخدا هم نمی تواند بیانی مانند آیه 40 سوره نور ارائه کند که توصیفی زیبا از لحظه های خطرناک دریانوردی است. بخش زیادی از قرآن به بیان تاریخ اقوام گذشته اختصاص دارد. آیا پیامبر مورخ بوده است؟ همچنین قرآن جامعه شناسی و روانشناسی قوم یهود را به خوبی بیان می کند. آیا دلیلش این است که پیامبر جامعه شناس یا روانشناس بوده است.

معنای آیات اصل است. چه لزومی دارد اصرار کنیم که الفاظ نیز از جانب خداوند است؟

لفظ بر معنا دلالت می کند. اگر بگوییم الفاظ از جانب خدا نیست آنگاه به سادگی می توانیم معانی را نیز کنار بگذاریم و یا تغییر دهیم. اگر الفاظ قرآن از پیامبر باشد تقریبا بیشتر آیات معنای حقیقی خود را از دست می دهند.

در قرآن قواعد عربی زمان پیامبر رعایت شده است. پس الفاظ قرآن تحت تأثیر جامعة  زمان خود است.

یعنی شما فکر می کنید خداوند نمی تواند سخنانی را با ادبیات عربی و با واژه های یک زبان خاص بر قلب یک انسان نازل کند.

ولی آیا سخن گفتن با انسان با شأن خدا سازگار است؟

خداوند در آیه 91 سوره انعام می فرماید کسانی که می گویند خداوند بر هیچ انسانی وحی نفرستاده است عظمت خداوند را درک نکرده اند. (و ما قدرو الله حق قدره). اگر بگوییم سخن گفتن با انسان با شأن الهی سازگار نیست آنگاه باید نقش خداوند در طبیعت و تاریخ را نیز انکار کنیم. این نگاه که خدا در طبیعت و جامعه نقشی ندارد نگاهی غیر دینی است. سخن گفتن خدا با انسان بر عظمت الهی دلالت می کند و نشان می دهد که خدا در همه زمانها و همه مکانها حاضر است و به انسان محبت و توجه دارد.

پیامبر که طوطی وار سخنان خدا را تکرار نمی کند. او مانند زنبور عسل است که حقایق را متناسب با فرهنگ زمانة خود بیان می کند.

مثال طوطی و زنبور عسل غلط انداز است. بحث در این است که آیا پیامبر الفاظ وحی را تغییر می دهد یا خیر؟ خود قرآن این مطلب را نفی می کند. «بگو نمی توانم از جانب خود آن را تغییر دهم. صرفا آنچه را وحی می شود دنبال می کنم.»[1]

اصلا قرآن به معنای قرائت الفاظ کتاب است و خداوند نخست قرائت را به خودش نسبت می دهد و سپس از پیامبر می خواهد که از خواندن خداوند تبعیت کند. «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ‌إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَ قرآنهُ‌فَإِذَا قرآناهُ فَاتَّبِعْ قرآنهُ‌ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ»[2] در بیان وحی عجله نکن. ما آن را جمع می کنیم و می خوانیم و آنگاه که آن را خواندیم تو از خواندن ما پیروی کن. بیان قرآن بر عهده ماست.

به هر حال اگر  الفاظ هم از جانب خداوند باشد باز مفسرین بین ما و لفظ واسطه می شوند و قرآن را متناسب با فرهنگ و  دیدگاه خود معنا می کنند.

متن قرآن نیز در کنار متن تفسیر وجود دارد و معیار درستی هر تفسیری است. قرآن امر می کند که مستقیما به متن رجوع کنید و در آن تدبر کنید. یکی از معانی نزول وحی این است که محتوای قرآن به گونه ای ساده شده است که انسان با تدبر در آن می تواند سخن خداوند را مستقیما بشنود. اصلا قرآن را باید به گونه ای خواند که گویی همین الان خداوند با شما در حال سخن گفتن است. لذا به ما گفته اند اگر در متن امر به سجده است سجده کنید و اگر خداوند شما را مورد خطاب قرار می دهد لبیک بگویید.

خودمان هم که  در متن تأمل کنیم باز با پیش فرضهای خودمان متن را می فهمیم و دانسته های قبلی خودمان در فهم متن دخالت دارند.

به یک متن رجوع می کنیم تا پیش فرضهای خودمان را اصلاح کنیم و دانسته های قبلی خود را تغییر دهیم. اگر قرار باشد ذهن ما در مواجهه با یک متن تغییر نکند که اصلا قرائتی صورت نگرفته است.

یعنی لازم نیست متن قرآن متناسب با فرهنگ امروز بازخوانی شود؟

قرآن برای این است که اگر بخشی از فرهنگ ما غیر دینی شد مجدد با کمک قرآن فرهنگ خود را دینی کنیم . لذا همیشه به بازخوانی قرآن نیاز است. اما بازخوانی با بازنویسی متفاوت است. بازخوانی به این معناست که پرسشها و مسائل امروز بشر را به قرآن عرضه کنیم و پاسخ قرآن را بشنویم. اما بازنویسی به این معناست که برخی از آیات را نادیده بگیریم و یا بر خلاف نص قرآن معنا کنیم.

ولی الان وضع جامعه به گونه ای است که برخی از تغییرات به یک ضرورت تبدیل شده است و از مرحله توصیه اخلاقی گذشته است.

در نگاه دینی انسان آزاد است و در متن تاریخ جبری وجود ندارد. هر مرحله ای از تاریخ با تلاش مصلحان قابل تغییر است.

یعنی می توان به گذشته برگشت.

قرار نیست به گذشته برگردیم. آرمانهای اخلاقی قرآن نقشة راه آینده است. مثلا این توصیه اقتصادی قرآن که «کی لا یکون دوله بین الاغنیا منکم»[3] به این معناست که اقتصاد را طوری تنظیم کنید که گردش پول تنها در دست عده محدودی نباشد. این توصیه برای گذشته نیست و مشکل امروز بشر است. آیا این توصیه نمی تواند نقشة راه اصلاحات اقتصادی باشد.

به هر حال همه ما از برخی آیات قرآن گذر کرده ایم. مثلا دست دزد را قطع نمی کنیم و با مشرکینی که با مسلمانان در جنگ هستند وارد جنگ نمی شویم.

اینکه به برخی از آیات به دلیل اینکه ضعیف هستیم عمل نمی کنیم معنایش این نیست که آیات را قبول نداریم. حکم قرآن در مورد سارق یا جهاد روشن است. اما خود متون دینی برای اجرای این احکام شرایطی تعیین کرده اند. البته ترک جهاد صرفا ناشی از ضعف ما نیست و بیشتر علت ضعف است. همیشه کسانی که بیشتر می جنگند قوی ترین و ثروتمندترین هستند. مسلمانان نیز تا زمانی که با مشرکین می جنگیدند از هر نظر در حال پیشرفت بودند.

در قرآن زن نمی تواند انسان کامل باشد و نصف یک انسان قیمت دارد.

این مطلب درست نیست . در قرآن همسر فرعون به عنوان الگوی مومنین معرفی شده است و فقط الگوی زنان نیست. در روایات نیز ائمه به عنوان حجت بر مردم و حضرت فاطمه به عنوان حجت بر ائمه معرفی شده است. خود پیامبر اکرم در سفرهای تجاری خود برای حضرت خدیجه کار می کردند. آقای جوادی آملی در کتاب زن در آیینه جمال و جلال معتقدند در اسلام ارزش انسان به تقرب به خداست و راه زن در تقرب به خدا هموارتر است.

در مورد دیه و ارث زن چطور؟

در نگاه مادی دیه قیمت یک انسان است. اما در نگاه دینی انسانها با دیه قیمت گذاری نمی شوند. مبلغ دیه برای تامین زندگی بازماندگان یک خانواده است. لذا در حقوق اسلامی اگر مردی در تصادف کشته شد دیه کامل به خانم او تعلق می گیرد. به هر حال اسلام تکمیل دیه از راه قانون بیمه را منع نکرده است. در ارث نیز همینطور است و ارث دختر نیز با وصیت پدر یا بخشش او می تواند کامل باشد.

این احکام مانع رشد اسلام نیست؟ مثلا خانمی که قرار است مسلمان شود قبول نمی کند که دیه یا ارث او نصف باشد.

 به احکام اسلامی باید بر اساس قانون محبت نگاه کرد. قرآن کریم می فرماید «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی»[4] بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید. عمل به احکام معیار و محک محبت است. در عشقهای دنیایی نیز نشانة عشق رعایت خط و خطوطی است که معشوق ترسیم کرده است و عاشق سعی می کند به دلخواه معشوق خود رفتار کند و تسلیم او باشد. منظورم این نیست که احکام الهی فلسفه ای غیر از اثبات محبت ندارند. احکام اخلاقی اسلام و اصول اعتقادی آن عقلانی و مطابق فطرتند. از احکام حقوقی آن نیز در متون کلامی دفاع شده است. اما سخن من این است که در مقام عمل باید به اقتضای محبت عمل کرد. اگر بگوییم خدا و اسلامی را می خواهیم که مطابق میل ما دستور بدهد هنوز تسلیم خواسته های خودمان هستیم.

بشر امروز را چگونه می توان قانع کرد که خدا انسان را به دلیل خوردن یک میوه از بهشت اخراج کرد. آیا این بی عدالتی نیست که نسل آدم نیز به دلیل گناه او از بهشت اخراج شده ا ند. این مسئله خیلی جدی است . چون وقتی یکی از دانشجویان این سوال را در  جلسه بحث مطرح کرد همه حضار او را تشویق کردند!

جالب است که همه حضار دلشان برای خدا و بهشت تنگ شده! شاید اخراج از بهشت تدبیر الهی بوده تا آدما برای خدا دلشون تنگ بشه! از نگاه عرفای مسلمان هر فردی در زندگی هبوط خودش را دارد و میوه ممنوعه ما همین نگاه دنیایی ماست که باعث محرومیت از هم جواری و هم سخنی با خداوند متعال شده است. مهلت زندگی دنیایی نیز برای این است که از این نگاه دنیایی عبور کنیم.

در قرآن آیاتی هست که با علم امروز سازگار نیست. مثلا چگونه یک  انسان می تواند در شکم نهنگ زنده بماند.

این قبیل آیات یک جهان بینی بسیار عمیق را با زبانی ساده بیان می کنند. معنای این اتفاق این است که خداوند بر همه رویدادها سیطره دارد و جهان طبیعت مطابق سنت الهی و دستورات او عمل می کند. اصلا قرآن آمده تا نگاه ما را وسعت ببخشد و غیب عالم را به ما معرفی کند. اگر این قبیل آیات را حذف کنیم روح قرآن را حذف کرده ایم. در زندگی عملی نیز همین ایه الگوی خوبی است و معنایش این است که در بن بستهایی که در زندگی وجود دارد با اذعان به توحید و اذعان به ظلمی که به خودمان کرده ایم نجات خواهیم یافت. گویی هر انسانی در دنیا مانند کسی است که در شکم نهنگ در عمق اقیانوسهای ظلمت گرفتار شده است. لذا در پایان آیه خداوند می فرماید مومنین را نیز به همین شکل نجات خواهیم داد.

شما ادعا دارید که قرآن با علوم امروز هماهنگ است. اما قرآن با علم سیاست هماهنگ نیست.

محتوای قرآن با نظریه هایی که مثلا در فیزیک یا نجوم از راه تجربه اثبات شده  تضادی ندارد. اما در علوم سیاسی اثبات وجود ندارد و مکاتب مختلفی وجود دارند. اختلاف نظرهای که در این حوزه وجود دارد به علوم تجربی مربوط نیست و ناشی از پیش فرضهای فلسفی است. روشن است که اسلام فلسفه خاص به خود را دارد و با فلسفه های مادی موافق نیست. لذا نمی توان درخواست کرد که نگاه دینی با نگاه مادی هماهنگ شود.

ولی نگاه قرآن ولایی است و با سیاستی سلطانی هماهنگ است که به دوره نزول قران مربوط است.

ولایت با سلطنت متفاوت است. سلطان به نظر خودش عمل می کند. اما ولایت پیامبر و جانشینان او به این معناست که آنها به نظر خودشان عمل نمی کنند و فقط به دستور خدا عمل می کنند. در جهان بینی دینی فاسق و مشرک حق حکومت ندارد.

چرا ادعا شده که فقط قرآن ماندگار و بی مانند است. مگر جمهوری افلاطون یا آثار نیچه ماندگار و بی مانند نیستند. اتفاقا نیچه هم می گوید اگر می توانید مثل کتاب من را بیاورید!

نیچه یا افلاطون که ادعا ندارند کتاب آنها وحی الهی است. قرآن در بین کتابهای آسمانی تنها کتابی است که بدون تغییر مانده است. اعجاز قرآن نیز صرفا در این نیست که ماندگار است. اعجاز عددی و موسیقی آن نیز اصل نیست. اعجاز اصلی قرآن در محتوای آن است. در متن قرآن موجودی متعالی حضور دارد و انسان را مورد خطاب قرار می دهد. این متن در هر زمانی زنده است و برای هدایت بشر او را مورد خطاب قرار می دهد.

ولی انسانها تغییر کرده اند و مشکلات آنها نیز تغییر کرده است.

انسانها هر چه تغییر کنند باز انسانند. منظورم این است که برخی از مشکلات فردی و جمعی فراتاریخی است. مثلا دروغ و ظلم فقط مشکل عرب جاهلی نیست. حجم آیاتی که به تاریخ و روانشناسی قوم یهود اشاره دارد اصلا متناسب با وضعیت جزیره العرب در صدر اسلام نیست و به تاریخ بشر مربوط است. بنی اسرائیل در جهان امروز نیز نقش اصلی را دارند و در قرآن نیز مسئلة اصلی تاریخ بشر مسئلة بنی اسرائیل است. آیا این اعجاز نیست؟ فلسفه های مادی و اومانیستی را نیز اگر به قرآن عرضه کنیم و پاسخهای قرآن را بشنویم، آنگاه اعجاز محتوایی قرآن مشخص می شود.

چطور می شود از وحی جهان بینی استخراج کرد . مگر خدا فلسفه دارد و فیلسوف است؟

اگر فلسفه به معنای آزمون و خطا باشد فقط انسان می تواند فیلسوف باشد. ولی نمی توانیم سرنوشت خود را با آزمون و خطای دیگران تعیین کنیم. فلسفه های مارکسیستی و مادی با آزمون و خطای خود زیان های غیر قابل جبرانی برای همه انسانها به دنبال داشته اند. اما اگر منظور از فلسفه یک نگاه جامع است که شناخت درستی از خدا، انسان و طبیعت ارائه کند و نسبت این سه با یکدیگر را مشخص کند چنین نگاهی خاص به خداوند است. انسان فیلسوف که نمی تواند به کل مسیر تاریخ تسلط پیدا کند و خدا و طبیعت را به درستی بشناسد. پس اگر فلسفه ای وجود داشته باشد آن را باید در کلام خدا جستجو کرد. چون عقل انسان هیچ گاه نمی تواند به همه هستی و تاریخ احاطه پیدا کند و برای مسیر زندگی بشر برنامه جامعی ارائه کند.

ولی فلسفه مادی غرب زمینه پیشرفت و تسلط غرب را فراهم کرده است. چرا در جهان اسلام که فلسفه الهی وجود دارد این اتفاق نیفتاده است؟

تسلط غرب ناشی از دانش و تلاش است و جهان اسلام در این زمینه به متن دین عمل نکرده است. البته در مورد نقش فلسفة غرب در این تحولات اغلب اغراق شده است. چون در غرب فلسفه مورد اتفاقی وجود ندارد و مکاتبی فلسفی وجود دارند که با یکدیگر در تضادند. کدام یک از این مکاتب پشتوانة تحولات دوران جدید بوده اند؟ واقعیت این است که از زمان هیوم به بعد در غرب جریان علم و فلسفه از یکدیگر جدا شدند و حتی گاهی در تقابل با یکدیگر قرار گرفتند. اکنون در حالی که علم تجربی در اوج پیشرفت است اما در فلسفه بحران عمیقی وجود دارد و جهان بینی مورد اتفاقی وجود ندارد. اصلا گاهی امکان داشتن یک جهان بینی نفی شده است. ادعای کانت و فیلسوفان تحلیلی این است که اگر انسانی جهان بینی ارائه کند از مرزهای عقل خود فراتر می رود و دچار پارادکس یا مهمل گویی می شود. مثلا فلسفه های مادی با اینکه از کرامت انسان دفاع می کنند اما در جهان بینی آنها دلیلی برای این کرامت وجود ندارد. از نگاه آنها هر انسانی یک اتم است که بی هدف و تحت تأثیر نیروهای کور طبیعت حرکتی کوتاه دارد و برای همیشه خاموش می شود. فقط فلسفة الهی می تواند راز کرامت انسان را بیان کند.



[1] یونس  15

[2] قیامت 16 ـ 19

[3] حشر 7

[4] ال عمران 31

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۴/۱۳
رضا صادقی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی